![]() |
شما که غریبه نیستین ... هستین؟
|
شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69 رشته: پیش ریاضی فیزیک عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ... متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و.... دوستام
شادی های کوچک من (آنـا)
عشق یعنی تسـلیم (آبتین) قـــــــلب یــــــخــــی (تیده آ) دیــــــوونــه عشـــــق (آرش) I , m e & m y s e l f .(راحیل) حرفــــهای مــن نوجـوون (آنـا) عبور موجودات اهلی(سمیرا) پيوندها
روزنامه ها و مجلات ایرانی
حوادث روزنامه جام جم دریافت pdf پیک سنجش ضمائم روزنامه جام جم فال هفته مقابله با 300 دوستیابی های سالم تمام پیوندها تجهیزات
|
29/12/85 سه شنبه امشب دوست داشتم بشینم یه گوشه گریه کنم، خیلی خیلی دلم گرفته بود، گاهی وقتا اینجوری میشم و مطمئنم بخاطر تنهائیه، یه بار که حاد شد، همین امسال بود یه شب تو تابستون بود، داشت بغزم میترکید، یه احساس تنهایی داشتم، میدیم هیچکی پیشم نیست، یکی نیست که باهاش دردودل کنم، آهنگ هایده رو گذاشتم و بلند کردم. امشب هم دقیقا همینطوری شدم، فیلم بینوایان رو هم نگاه کردم دیگه بدتر شدم، رفتم خیابون هم یه دوری زدم هیچ فرقی نکردم، یه چند دقیقه تو پارکی نشستم که فقط چند نفر مسافر اونجا بودن، داشتم تو پارک فکر میکردم که امسال چه کار کردم، دیدم: یه وبلاگ زدم و نوشته های روزانم رو توش نوشتم. وقتی اونو خوندم متوجه شدم شش ماه اول فقط تو فکر دختر همساده مون بودم و بعدش وقتی منطقی با خودم فکر کردم اونو کنار گذاشتمش. بعدش دیگه تو شش ماه دوم درس خوندم و معدلم ترم دوم شد 18.42 و ترازم رسید 5900. دوست دوران بچگیام رو کشتن. یه دختر دایی خوشگل پیدا کردم، خیلی نازه، همش میخنده مخصوصا وقتی گرسنشه. مسابقات روبوتیک رفتیم استانی، اونجا هم بدون اینکه کلاسی بزارن و امتحانی بگیرن حذفمون کردن. واسه مسابقات فیزیک هم رفتم دور بعد تو استان. چند تا سفر تفریحی هم داشتم 3-4 تا مشهد (اوناییکه واسه خوشگذرونی رفتم) و دو تا هم با بچه ها اینور اونور. 27/12/85
یکشنبه آستیناتون رو بالا بزنین صبح که از خواب پا شدم خوب دیگه، پس با بچه ها رفتیم واسه امام حسین حالا اینو نگفتم؛ قبلا که با بچه ها گهگاهی تو خیابون میرفتیم یه دختره بود که هر وقت منو میدید به من خیره میشد نه دست بردار نبودن، مجبور شدم بگردم یکی رو پیدا کنم بعد از ظهر هم یه مراسم همچین کوچیکی داشتیم خوب بسه دیگه بخوابم، خیلی خسته ام |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com