تبليغاتX
شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69
رشته: پیش ریاضی فیزیک
عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ...
متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و....
دوستام
پيوندها
تجهیزات
24/12/85

24/12/85

پنج شنبه

خوشگذرونی آخر سال

امروز صبح طبق قرار قبلی با علی رفتیم مشهد واسه یه چندتا کتاب و 1-2 شلوار و تفریح.

خالا از اول بگم چی شد. صبح ساعت 5.30 علی اومد دنبالم رفتیم یه اتوبوس رامسر-مشهد سوار شدیم ، رو صندلی کناریمون یه زن و شوهره نشسته بودن که خانومه خیلی جالب آرایش کرده بود خلاصه اولش شوهره فکر میکرد ما همش میخوایم زنش رو دید بزنیم ولی وقتی دید ما داریم کلیپای گوشی علی رو نیگاه میکنیم و پشتمون بهشونه، اون هم روشو اونور کرد (گوشی علی از این نوکیاهای لپتاپیه خیلی باحال(و باکلاسه) به قول خودش دخترکشه) پیاده که شدیم علی با یه لهجه جالب گفت که مرتیکه ایکبیری اینم زنه تو داری و هی لاف میدی،پس زن من رو ببینی چی میگی (زن من که علی گفت هم یه داستان دیگه داره) خلاصه من هم یه ربع میخندیدم.

حالا بگذریم از اینا، رسیدیم مشهد و رفتیم پاساژ مهتاب و یه 4-3 کتاب درسی گرفتیم. ( یه دونه شیمی، ادبیات، هندسه). قرار شد واسه کتاب حسابان هم بریم خیابون خیام روبروی هتل هما.اینا رو محمد (پشتیبانمون تو قلمچی) گفت و ما هم راه افتادیم.

رفتیم چهارراه لشگر و اونجا از هرکی میپرسیدیم هتل هما کجاست؟ با یه حالت مهربونی میگفتن 1بسته اس و 2 بازه. شما کدوم رو میخواین ما هم جلدی میگفتیم 2. (بعدا از محمد که پرسیدم چرا وقتی آدرس هتل هما رو میپرسیم اینجوری مهربون جواب میدن گفت آخه هتل هما 5 ستارهه و بزرگترین هتل مشهده و هرچی مهمون کله گنده میاد میره اونجا) ما هم تیپامون نسبتا خوب بود، علی با یه دست لباس خوشگل و مرتب منم با یک دست لباس سیاه و یه کیف سامسونت بودم.

رفتیم و بالاخره رسیدیم هتل هما 2 توی خیام مشهد. یه هتل خیلی خیلی بزرگ و مجلل. از این طرف علی هم واسه دستشویی به خودش میپیچد. جالبه که دور تا دورشم خونه های عیونی شیک بود. دوزاریمون جا افتاد که اون کتابفروشی طرف همای یکه.

حالا ما موندیم دو تا پسر جوون که یکی باید فورا به مصطراب برسه و یه هتل مجلل. به علی گفتم بیا بریم تو هتل دستشویی اونم گفت نه نریم ضایع میشیم ها گفتم نه تو بیا کارت نباشه. رفتیم از در تو و از اون ور نگهبانه داشت ما رو نگاه میکرد. علی میگفت برگردیم گفتم نمیخواد تو فقط دنبال من بیا ( تعریف از خود نباشه من اینجور جاها اینقدر جدی میشم که طرف فکر میکنه من مهمون ویژه ی هتلم) خلاصه بگم، رسیدیم دم در ورودی هتل و علی نمیذاشت بریم تو (میگفت اگه بفهمن واسه دستشویی رفتیم میندازنمون بیرون) منم گفتم علی تو فقط دنبال من بیا و سوتی نده کافیه . وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم و رفتیم طرف چپ. حالا علی تند تند میرفت که یه لحظه گفتم واستا. سریع رفتم طرف اون خانومه (نمیدونم پزیرشه، چیه) با یه  لهجه و حالت مودبانه و سنگین و... بهش گفتم: "ببخشید خانم سرویسای اینجا کجان؟" اونم گفت سمت چپ انتهای راهرو. رفتیم ولی پیداش نکردیم (نمیدونم علی از چی میترسید) بهش گفتم یه لحظه اینجا واستا و بعدش رفتم توی یه مغازه که یه فروشنده زن داشت. وارد که شدم زنه پا شد ( از اول داشت منو دید میزد) گفتم: "ببخشین خانوم این سرویسا کجان؟" کنار غرفه رو نشون داد (کلا طبقه پاینن هتل فروشگاهه) علی رفت دستشویی و منم جلوی در دستشویی(غرفشون) واستاده بودمو با گوشی ور میرفتم که دیدم یهو مغازه داره با دوستش اومدن بیرون که در مغازه رو قفل کنن از این طرف یکیشون زل زده بود به منو لباسام و و کیف و گوشی (واقعا مثل اینکه دخترکشه) منم برگشتم سمتشون و اونا هم سریع صورتشون رو تاب دادن. بیچاره ها فکر کردن ببین من پسره کدوم مهندس و دکتر و... ام.

بعد اینکه علی اومد منم گفتم حالا یه سر برم دسشویی و رفتم که دیدم چه دسشویی ای داره لامذهب. اومدم بیرون علی بهم گفت بدو بریم بعدا بهت میگم چی شده، خلاصه دیگه نذاشت من برم طبقه های بالا رو یه سر بزنم و منو کشوند بیرون. پرسیدم چرا اینطوری میکنی گفت الان با محمد صحبت کردم میگه فقط 5 هزار تومن ورودیشه. گفتم ای خاک بر سرت کنن، با این طرز صحبت کردن من، فکر میکنی بهمون گیر میدن.

خلاصه ساعت 12 رسیدیم هما 1 و کتابو گرفتیم و رفتیم خیابون دانشگاه یه دو تا شلوارم واسه علی گرفتیمو  بعدش 3-4 تا ساندویج و رفتیم حرم.

از حرم اومدیم رفتیم کوهسنگی

حالا بقیش از کوهسنگی بگم، رفتیم طرف کوه و بعدش می خواستیم بریم بالا که به به چشممون روشن 4-5 تا دختره هم سن و سال و همچنین خوش لباس جلومون سبز شدن. آخه واستاده بودن عکس بگیرن، ما هم یه خورده رفتیم بالا و بعد یه 10 دقیقه برگشتیم پایین حالا موقع پایین اومدن از رو پله ها علی داشت با گوشیش ور میرفت (آخه چندتا عکس ازشون انداخته بود). وقتی که دخترا گوشی رو دست ما دیدن قیافوشن دیدنی بود (دیگه مطمون شدم این گوشی به قول علی دخترکشه، این یه طرف صحبتهای من هم یه طرف آخه داشتم آدرس یه  سایت رو به علی میگفتم که وارد کنه و هی میگفتم:" سی نه کا، کیج خوب نوشتی دات نت و از اینجور جیزا" . داشتیم همینطوری از رو پل رد میشدیم که یکی از اون دخترا اومد پشتمون و گفت عجب ترافیکی شده بعدش که ما کنار رفتیم به دوستش گفت: "نازنین شوهر نمیخوای، شوهر عرب نمیخوای" ما که نفهمیدیم منظورش چی بود. بیخیال

دیگه ساعتای 6 اتوبوس سوار شدیم و از مشهد برگشتیم. تو اتوبوس هم فیلم آتش بس رو واسه دهمین بار دیدم واقعا کلافه شدم

اومدم خونه زنگ زدم با محمد (پشتیبان درسیم تو کانون قلمچی) صحبت کردم و قضیه هتل رو گفتم بهش و اونم کلی خندید، بعدش هم واسه دومین بار گفت که تو در آینده تو این مملکت یه چیزی میشی. (اا)

 نوشته شده توسط علیرضا |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com