تبليغاتX
شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69
رشته: پیش ریاضی فیزیک
عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ...
متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و....
دوستام
پيوندها
تجهیزات
ای آلبرت ........
شنبه ۲۲ اردیبهشت

واسه مراسم تجلیل از تفرات برتر مسابقات علمی دعوت بودیم. یه سالن پر آدم بود، من هم مثل یه قطره از دریا، یه کادو گرفتم و اومدم.

دوشنبه ۲۴ اردیبهشت

واسه مرحله چهارم مسابقات آزمایشی رفته بودیم، یه ۵-۶ تا دختر و پسر. من هم سوم شدم. یعنی رزرو تیم فیزیک استان.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
کتاب خریدن سینا
سه شنبه ۱۸ اردیبهشت

دیروز رفتم یه دونه از این کتابای گـام آخر گرفتم (واسه نـهایی) بعدش هم به این سینا گفتم بره یکی بگیره آخه کتاباش خیلی باحاله

امروز هم سینا جان رفتن و یکی گرفتن حالا بقیش به زبونه سیناست :" رفتم تو دیدم یه دختره  داره یکی از همینا که گفتی رو میخره من هم که دیدم یکی بیشتر از این کتابا نمونده سریع خریدمش و همونجا واستاده بودم کتابه رو میخوندم که دیدم به به دو تا دختر خوشگل و همچین ناز اومدن تو و دوتا ازین کتابا خواستن. فروشنده هم منو نشون داد و گفت آخری رو دادم به این آقا. این دخترا هم انگار از صبح چند بار اومده بودن دنبال این کتابا. اومدن طرفمو شروع کردن یه ساعت اصرار که آقا اگه میشه این کتابو بدین به ما (چهرشون موقع التماس خیلی ناز شده بود). من هم سر صحبت رو باز کردم شما از کدوم مدرسه این و ... بعد یه ساعت که اونا فکر کردن دیگه مخ منو زدن و منو نرم کردن بهم گفتن حالا میشه کتاب رو بدین به ما؟ من هم (سینا) که مثلا نرم شده بودم گفتم آره میشه ولی من این کتابو ۵ تومن خریدم، ۷ تومن میفروشم. حالا قیافیه دخترا خیلی جالب بود که بعد نیم ساعت مخ زنی این حرفو شنیده بودن بعدش هم بیخیال شدن و برگشتن"

من هم کلی حال کردم دیگه، آخه هر چیزی اندازه ای داره دیگه. بعضی از پسرا آبروی بقیه رو با این جنم و قدرتشون بردن.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
اردومون
 

شنبه ۸ اردیبهشت

بالاخره ما هم رفتیم اردو اون هم چه اردویی

آی حال داد... آی حال داد... آی حال داد که نگو، از اینور ساعت ۶ پنجشنبه (6اردیبهشت) راه افتادیم، از اونورم ساعت 23:45 جمعه (7اردیبهشت) رسیدیم.

ساعتای 7 صبح بود که رسیدیم قـوچان، داشتیم شهر رو رد میکردیم که بیرون شهر سر و صدای بچه ها در اومد، حدس بزن چی شده بود؟

بـــــلـــــه، دوستان چهار تا دختر هم سنمون رو دیدن، که سوار چرخهایشان، لب جاده ایستاده و با لبخندی شیرین و مانتویی جذاب(از این چهار انگشتیا) ما را مینگرنددیگه تصورش رو بکن که بچه ها چه کار که نمیکردن.

 از قـوچان هم گذشتیم. توی راهه درگـز بودیم و باید یه 3-4 ساعتی میرفتیم.

سینا هم ظبطش رو آورده بود و یه نوار دهه 70 گذاشت. بچه ها هم شروع کردن دست زدن و هو کردن و رقصیدن وسط اتوبوس. (ما 3 تا کلاس سوم بودیم که به ترتیب از جلوی اتوبوس اول تجربیا بعد انسانیا و آخر اتوبوس هم ما نشسته بودیم) حالا ما ریاضیا خیلی قشنگ دست میزدیم و خوانندمون (مجید) شروع کرد به خوندن (ماشاالله جزو لاینفک گروه سرود شهرمونه)ما میرقصیدیم  و همه برگشته بودن ما رو نیگا میکردن. یه نیم ساعتی حال و حول کردیم تا اینکه همه خسته شدیم (خودت هم باشی بعد نیم ساعت دست زدن ...)

این تیکش خیلی باحال بود و هیچ وقت یادم نمیره: طرفای ساعت 10:30 ، 11 بود که همه خسته و کوفته افتاده بودیم یه گوشه. آقا مجید دوربینو برداشت و شروع به فیلم گرفتن از بچه ها کرد. یکی یکی معرفی میکرد و میرفت به سمت جلوی اتوبوس، در حالیکه داشت فیلم میگرفت برگشت و یه کلمه ای گفت. یادم نیست چی بود (به نظرم هو کرد) وای خدا همین کلمه رو که گفت سینا دکمه پلی رو زد (یه آهنگ خیلی مشت) دو نفر هم ریختن وسط اتوبوس بقیه هم بساط سوت ودست و راه انداختن.

یعنی در عرض 10-15 ثانیه اتوبوسی که در سکوت فرو رفته بود (همه خواب بودن) تبدیل شد به مجلس عروسی.

یه خورده دیگه هم رفتیم تا به کوههای درگز رسیدیم. هوا ابری بود و کوهستان بلند. ما هم اطرافمون کاملا سفید، طوری که از شیشه 2 متر اونورتر دیده نمی شد.

ظهر رو توی چلمیر (Chelmir) بودیم (یه منطقه حفاظت شده در اطراف درگـز). از اونجا به طرف شهر درگـز حرکت کردیم، رانندمون یه 20 دقیقه توی یه بلوار در درگز نگه داشته بود و نمیذاشت بچه ها پیاده شن. ما هم طبق معمول با گوشیامون ور میرفتیم(توضیح عکس: آخه معتاد موبایلیم) و یا خواب(توضیح عکس: عاشق خوابم) که باز سر و صدا بلندشد...  

به...به...به...به... یه اتوبوس دختر همسنمون از اونور خیابون رد میشدن که معلوم بود دبیرستانی بودن. حالا اونا از اونور لب میفرستادن و دست تکون میدادن و بچه های ما هم از اینور به شیشه چسبیده بودن و ماچ و دل و جیگر و مخلفات رد و بدل میکردن. حالا هم دخترا رد شدن هرکی یه چیزی میگفت، یکی از بچه ها که میگفت: آقای راننده برمیگردیم، مسیرمون عوض شد.

شب رو هم رفتیم اردوگاه درگز.

دیگه صبح رفتیم مرز ترکمنستان (لـطـف آباد) از اونجا راه افتادیم طرف آبشار قـره سـو (بین درگز و کلات).

خوب حالا دیگه هر چی از اینجا بگم کم گفتم (حتما عکساش رو براتون میزارم که خودتون ببینین چه بهشتیه). با بچه ها رفتیم طرف آبشارش که عین هفت خان میموند و مرحله به مرحله سخت تر میشد. من 5تا مرحله رو رفتم که دیگه ششمی رو بیخیال شدم. آخه ششمی یه نردبون بود که میرفت بالا در حالیکه از بالا آب آبشار میریخت رو سرت.(واقعا حماقته (ولی جذاب)) اومدیم پایین نهار رو زدیم و بعدش جلوی آتیش خودمون رو خشک میکردیم که...

که یکی از بچه های کلاس دیگه به یه دختره اشاره کرد و به معلممون یه چیزی گفت. (به نظرم به دختره تیکه انداخت) حالا بعدش یه ساعت معلما داشتن با چشم و ابرو و دست و پا حالیش میکردن که داداش دختره هم کنارمون پیش آتیش واستاده.

بعد نهار رفتیم کلات. مسجد کبود و بعدش هم کاخ خورشید. توی کاخ خورشید معلممون توضیح میداد که اینجارو نادر، واسه اواخر زندگیش ساخته بوده. حالا این سوالات برای ما پیش اومد که از معلممون پرسیدیم:

-          آقا، اینجا که دسشویی،حموم نداره: نادر کجا میرفت دسشویی!

-          اینجا که یه سالن بیشتر نداره، نه اطاقی نه چیزی، خوب نادر رختخواباش رو کجا پهن میکرده؟ تو ایوون؟

و ......

دیگه ساعتای 5 بعد از ظهر حرکت کردیم واسه برگشت.

تو راه معلممون که کنار ما ریاضیا نشسته بود آخه صندلیش بین تجربیا و انسانیا بود ولی همش میومد عقب پیش ما، مثل اینکه با ما حال میکرد.

میگفتم پیش ما نشسته بود و داشت با ما چند نفر درباره مسایل عرفانی و خداشناسی و مسایل ماورالطبیعه صحبت میکرد که خیلی حرفاش شیرین بود.

نمیدونم چرا موقع حرف زدن همش به من نیگا میکرد؟ شاید واسه اینکه اصلا فکر نمیکرد که نماز بخونم (آخه  همیشه سر کلاساش سوالهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، ورزشی، زیستی، کامپیوتری و ... میپرسم (مربوط به پست شیمی) و سر مسایل دینی بدجوری با هم کل کل میکنیم)  در کل خیلی خـُش گظشط


پ.ن ۱: عکسای مناظرش هم توی ادامه مطلب هستش.

پ.ن ۲: یه مدته که به شدت احساس تنهایی میکنم، شما میگین چکار کنم؟

پ.ن۳: امروز هم همه خواب موندیم


باز هم هست
 نوشته شده توسط علیرضا |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com