![]() |
شما که غریبه نیستین ... هستین؟
|
شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69 رشته: پیش ریاضی فیزیک عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ... متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و.... دوستام
شادی های کوچک من (آنـا)
عشق یعنی تسـلیم (آبتین) قـــــــلب یــــــخــــی (تیده آ) دیــــــوونــه عشـــــق (آرش) I , m e & m y s e l f .(راحیل) حرفــــهای مــن نوجـوون (آنـا) عبور موجودات اهلی(سمیرا) پيوندها
روزنامه ها و مجلات ایرانی
حوادث روزنامه جام جم دریافت pdf پیک سنجش ضمائم روزنامه جام جم فال هفته مقابله با 300 دوستیابی های سالم تمام پیوندها تجهیزات
|
شنبه ۲۲ اردیبهشت
واسه مراسم تجلیل از تفرات برتر مسابقات علمی دعوت بودیم دوشنبه ۲۴ اردیبهشت واسه مرحله چهارم مسابقات آزمایشی رفته بودیم،
سه شنبه ۱۸ اردیبهشت
دیروز رفتم یه دونه از این کتابای گـام آخر گرفتم (واسه نـهایی) امروز هم سینا جان رفتن و یکی گرفتن من هم کلی حال کردم دیگه، آخه هر چیزی اندازه ای داره دیگه شنبه ۸ اردیبهشت بالاخره ما هم رفتیم اردو اون هم چه اردویی آی حال داد... آی حال داد... آی حال داد که نگو ساعتای 7 صبح بود که رسیدیم قـوچان، داشتیم شهر رو رد میکردیم که بیرون شهر سر و صدای بچه ها در اومد بـــــلـــــه، دوستان چهار تا دختر هم سنمون رو دیدن از قـوچان هم گذشتیم. توی راهه درگـز بودیم و باید یه 3-4 ساعتی میرفتیم سینا هم ظبطش رو آورده بود و یه نوار دهه 70 گذاشت این تیکش خیلی باحال بود و هیچ وقت یادم نمیره: طرفای ساعت 10:30 ، 11 بود که همه خسته و کوفته افتاده بودیم یه گوشه. آقا مجید دوربینو برداشت و شروع به فیلم گرفتن از بچه ها کرد یعنی در عرض 10-15 ثانیه اتوبوسی که در سکوت فرو رفته بود (همه خواب بودن) تبدیل شد به مجلس عروسی یه خورده دیگه هم رفتیم تا به کوههای درگز رسیدیم. هوا ابری بود و کوهستان بلند. ما هم اطرافمون کاملا سفید، طوری که از شیشه 2 متر اونورتر دیده نمی شد ظهر رو توی چلمیر (Chelmir) بودیم (یه منطقه حفاظت شده در اطراف درگـز). از اونجا به طرف شهر درگـز حرکت کردیم، رانندمون یه 20 دقیقه توی یه بلوار در درگز نگه داشته بود و نمیذاشت بچه ها پیاده شن. ما هم طبق معمول با گوشیامون ور میرفتیم به...به...به...به... یه اتوبوس دختر همسنمون از اونور خیابون رد میشدن شب رو هم رفتیم اردوگاه درگز دیگه صبح رفتیم مرز ترکمنستان (لـطـف آباد) از اونجا راه افتادیم طرف آبشار قـره سـو (بین درگز و کلات). خوب حالا دیگه هر چی از اینجا بگم کم گفتم (حتما عکساش رو براتون میزارم که خودتون ببینین چه بهشتیه که یکی از بچه های کلاس دیگه به یه دختره اشاره کرد بعد نهار - آقا، اینجا که دسشویی،حموم نداره: نادر کجا میرفت دسشویی! - اینجا که یه سالن بیشتر نداره، نه اطاقی نه چیزی، خوب نادر رختخواباش رو کجا پهن میکرده؟ تو ایوون؟ و ...... دیگه ساعتای 5 بعد از ظهر حرکت کردیم واسه برگشت. تو راه معلممون که کنار ما ریاضیا نشسته بود آخه صندلیش بین تجربیا و انسانیا بود ولی همش میومد عقب پیش ما، مثل اینکه با ما حال میکرد. میگفتم پیش ما نشسته بود و داشت با ما چند نفر درباره مسایل عرفانی و خداشناسی و مسایل ماورالطبیعه صحبت میکرد نمیدونم چرا موقع حرف زدن همش به من نیگا میکرد؟
پ.ن ۱: عکسای مناظرش هم توی ادامه مطلب هستش. پ.ن ۲: یه مدته که به شدت احساس تنهایی میکنم، شما میگین چکار کنم؟ پ.ن۳: امروز هم همه خواب موندیم باز هم هست |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com