![]() |
شما که غریبه نیستین ... هستین؟
|
شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69 رشته: پیش ریاضی فیزیک عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ... متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و.... دوستام
شادی های کوچک من (آنـا)
عشق یعنی تسـلیم (آبتین) قـــــــلب یــــــخــــی (تیده آ) دیــــــوونــه عشـــــق (آرش) I , m e & m y s e l f .(راحیل) حرفــــهای مــن نوجـوون (آنـا) عبور موجودات اهلی(سمیرا) پيوندها
روزنامه ها و مجلات ایرانی
حوادث روزنامه جام جم دریافت pdf پیک سنجش ضمائم روزنامه جام جم فال هفته مقابله با 300 دوستیابی های سالم تمام پیوندها تجهیزات
|
متاسفانه به خاطر کنکور۸۷
امسالم تموم شد و ما همه از دستش راحت شدیم. ولی با این تفاوت که امسال دیگه با سال سوم- دبیرستان هم تموم شد.
از امتحانای نهایی چی بگم. هر درسی ۳-۲ نمره بالاتر از پیش بینیم گرفتم. مثلا شیمی رو که فکر نمیکردم بالای ۱۸ بشم داده بودن ۱۹.۷۵. خوب با این همه معدل کتبیم شد ۱۷.۲۱ و معدل دبیرستانم هم شد ۱۸.۲۷. از حدودای ۵-۶ مرداد هم باید شروع کنم برای کنکور بخونم تا بتونم اون صندلی ای که در اصفهان (آی تی اصفهان) ماله منه رو نگه دارم و به قول مشاورمون حقم رو بگیرم. البته این رشته رتبه ۲۰۰ منطقه ۳ رو می خواد. ولی من کم نمیارم آخه الگوم یکی از بچه هاست که با معدل ۱۳ در دبیرستان اومد پیش دانشگاهی و اونجا بود که روزی ۱۲ ساعت خوند و رتبه ی تک رقمی آورد. خوب پس بعد کنکور دوباره میام. حالا اگه میشه شما هم دعا کنین که دست پر بیام.
شنبه ۲۲ اردیبهشت
واسه مراسم تجلیل از تفرات برتر مسابقات علمی دعوت بودیم دوشنبه ۲۴ اردیبهشت واسه مرحله چهارم مسابقات آزمایشی رفته بودیم،
سه شنبه ۱۸ اردیبهشت
دیروز رفتم یه دونه از این کتابای گـام آخر گرفتم (واسه نـهایی) امروز هم سینا جان رفتن و یکی گرفتن من هم کلی حال کردم دیگه، آخه هر چیزی اندازه ای داره دیگه شنبه ۸ اردیبهشت بالاخره ما هم رفتیم اردو اون هم چه اردویی آی حال داد... آی حال داد... آی حال داد که نگو ساعتای 7 صبح بود که رسیدیم قـوچان، داشتیم شهر رو رد میکردیم که بیرون شهر سر و صدای بچه ها در اومد بـــــلـــــه، دوستان چهار تا دختر هم سنمون رو دیدن از قـوچان هم گذشتیم. توی راهه درگـز بودیم و باید یه 3-4 ساعتی میرفتیم سینا هم ظبطش رو آورده بود و یه نوار دهه 70 گذاشت این تیکش خیلی باحال بود و هیچ وقت یادم نمیره: طرفای ساعت 10:30 ، 11 بود که همه خسته و کوفته افتاده بودیم یه گوشه. آقا مجید دوربینو برداشت و شروع به فیلم گرفتن از بچه ها کرد یعنی در عرض 10-15 ثانیه اتوبوسی که در سکوت فرو رفته بود (همه خواب بودن) تبدیل شد به مجلس عروسی یه خورده دیگه هم رفتیم تا به کوههای درگز رسیدیم. هوا ابری بود و کوهستان بلند. ما هم اطرافمون کاملا سفید، طوری که از شیشه 2 متر اونورتر دیده نمی شد ظهر رو توی چلمیر (Chelmir) بودیم (یه منطقه حفاظت شده در اطراف درگـز). از اونجا به طرف شهر درگـز حرکت کردیم، رانندمون یه 20 دقیقه توی یه بلوار در درگز نگه داشته بود و نمیذاشت بچه ها پیاده شن. ما هم طبق معمول با گوشیامون ور میرفتیم به...به...به...به... یه اتوبوس دختر همسنمون از اونور خیابون رد میشدن شب رو هم رفتیم اردوگاه درگز دیگه صبح رفتیم مرز ترکمنستان (لـطـف آباد) از اونجا راه افتادیم طرف آبشار قـره سـو (بین درگز و کلات). خوب حالا دیگه هر چی از اینجا بگم کم گفتم (حتما عکساش رو براتون میزارم که خودتون ببینین چه بهشتیه که یکی از بچه های کلاس دیگه به یه دختره اشاره کرد بعد نهار - آقا، اینجا که دسشویی،حموم نداره: نادر کجا میرفت دسشویی! - اینجا که یه سالن بیشتر نداره، نه اطاقی نه چیزی، خوب نادر رختخواباش رو کجا پهن میکرده؟ تو ایوون؟ و ...... دیگه ساعتای 5 بعد از ظهر حرکت کردیم واسه برگشت. تو راه معلممون که کنار ما ریاضیا نشسته بود آخه صندلیش بین تجربیا و انسانیا بود ولی همش میومد عقب پیش ما، مثل اینکه با ما حال میکرد. میگفتم پیش ما نشسته بود و داشت با ما چند نفر درباره مسایل عرفانی و خداشناسی و مسایل ماورالطبیعه صحبت میکرد نمیدونم چرا موقع حرف زدن همش به من نیگا میکرد؟
پ.ن ۱: عکسای مناظرش هم توی ادامه مطلب هستش. پ.ن ۲: یه مدته که به شدت احساس تنهایی میکنم، شما میگین چکار کنم؟ پ.ن۳: امروز هم همه خواب موندیم باز هم هست
ان شاءالله فردا صبح از طرف مدرسه میریم اردو
یه اردوی دو روزه به درگز و کلات و مشهد و انگار قراره بهمون خوش بگذره
البته هر وقت بچه ها باشن خوش میگذره منو بگو که چقدر خوشحال شده بودم دارم میرم دو تا شهر اونورتر آی سه شدم... آی سه شدم که نگو خب شما چی اردو رفتین میرین... چه جوریاست خب شما هم همینجوری
۲۷/۱/۸۵
دوشنبه چند روز پیش ۲ ساعت آخر شیمی داشتیم. ما هم طبق معمول حال و حوصله درس نداشتیم روز قبلش هم به درخواست بچه ها معلم حسابانمون رو یه تک زنگ به حرف کشیدم من یه خصوصیتی که دارم اینه که از افرادی که برام کلاس بزارن پ.ن: من یه وبلاگ دارم که هیشکی نمیدونست غزاله راست میگه تا وقتی کنکور ندادم اینترنت واسه من سمه واسه همین با اجازتون هر یکی دو ماه آپ میکنم (نوشته هام رو مینویسم ولی هر یکی دو ماه آپ میکنم )
پس فعلا خداحافظ 15/1/86 چهارشنبه - امروز یه نگاهی دوروبرم کردم دیدم
توی این چند روزه چقدر تغییر کردم
دیروز از طرف یه موسسه زنگ زده بودن
گوشی بابام و سراغ من رو میگرفتن (آخه شماره بابام رو داده بودم)، شب که بابام
اومده بود خونه بهم میگفت علیرضا، یه دختر جوون زنگ زد باهات کار داشت - یادم میاد روز اولی که این وبلاگ رو
درست کردم فقط میخواستم اتفاق هایی که برام میفته رو بنویسم تا شاید روزی به یاد
بیارم که کی بودم و چی شدم (بالا و پایینش فرقی نداره) ولی کم کم دارم دوستام رو
پیدا میکنم و یه جوری حس میکنم که باید ادامه بدم. ببخشید دیگه ناراحتتون کردم، ولی اینا
رو باید مینوشتم، ته دلم سنگینی میکرد دیگه مدرسه ها دارن باز میشن،
آخی، دیروز رفتم مدرسه دیدم خالیه خالیه خدافـظ
۱۲/۱/۸۶
شنبه امروز تویه اطاقم گیر کردم که اصل ماجرا رو یه بار نوشتم که پاک شد ببخشیدا 11/1/86 شنبه مثل همه: عیدتون مبارک قبلنا یه موضوعی خیلی فکرم رو مشغول کرده بود؛ "سال نو مبارک" یعنی چی؟ خوب ولش کن مهم نیست خودت خوبی؟ جمالت رو عشقه. وجودت رو عشقه و ...... این روزا با علی بهم زدم، اونروز بهم گفت که ما بهم نمیخوریم (بعد 3 سال دوستی تازه فهمیده) علاقه خاصی دارم به اون سری از بچه ها که خاطرات روزانشون رو مینویسن امروز هم وقتی داشتم داستان زندگی آبتین رو میخوندم(وبلاگ عشق یعنی تسلیم) ناخودآگاه گریه ام گرفت. یه سایت جدید هم واسه داییم طراحی کردم با یه سایت خیلی عالی هم آشنا شدم، اسمش هست مای پردیس (دوستیابی سالم). قراره از هفته دیگه با سینا بریم باشگاه کشتی خوب تایپ
- ضمنا بگم که علی ۳-۴ ساله که دوست صمیمه 29/12/85 سه شنبه امشب دوست داشتم بشینم یه گوشه گریه کنم، خیلی خیلی دلم گرفته بود، گاهی وقتا اینجوری میشم و مطمئنم بخاطر تنهائیه، یه بار که حاد شد، همین امسال بود یه شب تو تابستون بود، داشت بغزم میترکید، یه احساس تنهایی داشتم، میدیم هیچکی پیشم نیست، یکی نیست که باهاش دردودل کنم، آهنگ هایده رو گذاشتم و بلند کردم. امشب هم دقیقا همینطوری شدم، فیلم بینوایان رو هم نگاه کردم دیگه بدتر شدم، رفتم خیابون هم یه دوری زدم هیچ فرقی نکردم، یه چند دقیقه تو پارکی نشستم که فقط چند نفر مسافر اونجا بودن، داشتم تو پارک فکر میکردم که امسال چه کار کردم، دیدم: یه وبلاگ زدم و نوشته های روزانم رو توش نوشتم. وقتی اونو خوندم متوجه شدم شش ماه اول فقط تو فکر دختر همساده مون بودم و بعدش وقتی منطقی با خودم فکر کردم اونو کنار گذاشتمش. بعدش دیگه تو شش ماه دوم درس خوندم و معدلم ترم دوم شد 18.42 و ترازم رسید 5900. دوست دوران بچگیام رو کشتن. یه دختر دایی خوشگل پیدا کردم، خیلی نازه، همش میخنده مخصوصا وقتی گرسنشه. مسابقات روبوتیک رفتیم استانی، اونجا هم بدون اینکه کلاسی بزارن و امتحانی بگیرن حذفمون کردن. واسه مسابقات فیزیک هم رفتم دور بعد تو استان. چند تا سفر تفریحی هم داشتم 3-4 تا مشهد (اوناییکه واسه خوشگذرونی رفتم) و دو تا هم با بچه ها اینور اونور. 27/12/85
یکشنبه آستیناتون رو بالا بزنین صبح که از خواب پا شدم خوب دیگه، پس با بچه ها رفتیم واسه امام حسین حالا اینو نگفتم؛ قبلا که با بچه ها گهگاهی تو خیابون میرفتیم یه دختره بود که هر وقت منو میدید به من خیره میشد نه دست بردار نبودن، مجبور شدم بگردم یکی رو پیدا کنم بعد از ظهر هم یه مراسم همچین کوچیکی داشتیم خوب بسه دیگه بخوابم، خیلی خسته ام 25/12/85 جمعه مسابقات فیزیک محمد جلسه گذاشته بود واسه سوم ریاضیا (مربوط میشه به کلاسهای نوروزی). تو جلسه یکی از بچه ها بهم خبر داد که تو مسایقات آزمایشگاهی فیزیک در شهرستان سوم شدم و رفتم استان خوب بیخیال اینا داشتم فکر میکردم که اگه یه 10 – 20 سال دیگه زن گرفتم خوب دیگه خوابم میاد راستی اینو هم بگم که استراحت نورویم هم امروز تموم شد 24/12/85 پنج شنبه خوشگذرونی آخر سال امروز صبح طبق قرار قبلی با علی رفتیم مشهد واسه یه چندتا کتاب و 1-2 شلوار و تفریح. خالا از اول بگم چی شد. صبح ساعت 5.30 علی اومد دنبالم رفتیم یه اتوبوس رامسر-مشهد سوار شدیم ، رو صندلی کناریمون یه زن و شوهره نشسته بودن که خانومه خیلی جالب آرایش کرده بود خلاصه اولش شوهره فکر میکرد ما همش میخوایم زنش رو دید بزنیم ولی وقتی دید ما داریم کلیپای گوشی علی رو نیگاه میکنیم و پشتمون بهشونه، اون هم روشو اونور کرد (گوشی علی از این نوکیاهای لپتاپیه خیلی باحال(و باکلاسه) به قول خودش دخترکشه) پیاده که شدیم علی با یه لهجه جالب گفت که مرتیکه ایکبیری اینم زنه تو داری و هی لاف میدی،پس زن من رو ببینی چی میگی (زن من که علی گفت هم یه داستان دیگه داره) خلاصه من هم یه ربع میخندیدم. حالا بگذریم از اینا، رسیدیم مشهد و رفتیم پاساژ مهتاب و یه 4-3 کتاب درسی گرفتیم. ( یه دونه شیمی، ادبیات، هندسه). قرار شد واسه کتاب حسابان هم بریم خیابون خیام روبروی هتل هما.اینا رو محمد (پشتیبانمون تو قلمچی) گفت و ما هم راه افتادیم. رفتیم چهارراه لشگر و اونجا از هرکی میپرسیدیم هتل هما کجاست؟ با یه حالت مهربونی میگفتن 1بسته اس و 2 بازه. شما کدوم رو میخواین ما هم جلدی میگفتیم 2. (بعدا از محمد که پرسیدم چرا وقتی آدرس هتل هما رو میپرسیم اینجوری مهربون جواب میدن گفت آخه هتل هما 5 ستارهه و بزرگترین هتل مشهده و هرچی مهمون کله گنده میاد میره اونجا) ما هم تیپامون نسبتا خوب بود، علی با یه دست لباس خوشگل و مرتب منم با یک دست لباس سیاه و یه کیف سامسونت بودم. رفتیم و بالاخره رسیدیم هتل هما 2 توی خیام مشهد. یه هتل خیلی خیلی بزرگ و مجلل. از این طرف علی هم واسه دستشویی به خودش میپیچد. جالبه که دور تا دورشم خونه های عیونی شیک بود. دوزاریمون جا افتاد که اون کتابفروشی طرف همای یکه. حالا ما موندیم دو تا پسر جوون که یکی باید فورا به مصطراب برسه و یه هتل مجلل. به علی گفتم بیا بریم تو هتل دستشویی اونم گفت نه نریم ضایع میشیم ها گفتم نه تو بیا کارت نباشه. رفتیم از در تو و از اون ور نگهبانه داشت ما رو نگاه میکرد. علی میگفت برگردیم گفتم نمیخواد تو فقط دنبال من بیا ( تعریف از خود نباشه من اینجور جاها اینقدر جدی میشم که طرف فکر میکنه من مهمون ویژه ی هتلم) خلاصه بگم، رسیدیم دم در ورودی هتل و علی نمیذاشت بریم تو (میگفت اگه بفهمن واسه دستشویی رفتیم میندازنمون بیرون) منم گفتم علی تو فقط دنبال من بیا و سوتی نده کافیه . وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم و رفتیم طرف چپ. حالا علی تند تند میرفت که یه لحظه گفتم واستا. سریع رفتم طرف اون خانومه (نمیدونم پزیرشه، چیه) با یه لهجه و حالت مودبانه و سنگین و... بهش گفتم: "ببخشید خانم سرویسای اینجا کجان؟" اونم گفت سمت چپ انتهای راهرو. رفتیم ولی پیداش نکردیم (نمیدونم علی از چی میترسید) بهش گفتم یه لحظه اینجا واستا و بعدش رفتم توی یه مغازه که یه فروشنده زن داشت. وارد که شدم زنه پا شد ( از اول داشت منو دید میزد) گفتم: "ببخشین خانوم این سرویسا کجان؟" کنار غرفه رو نشون داد (کلا طبقه پاینن هتل فروشگاهه) علی رفت دستشویی و منم جلوی در دستشویی(غرفشون) واستاده بودمو با گوشی ور میرفتم که دیدم یهو مغازه داره با دوستش اومدن بیرون که در مغازه رو قفل کنن از این طرف یکیشون زل زده بود به منو لباسام و و کیف و گوشی (واقعا مثل اینکه دخترکشه) منم برگشتم سمتشون و اونا هم سریع صورتشون رو تاب دادن. بیچاره ها فکر کردن ببین من پسره کدوم مهندس و دکتر و... ام. بعد اینکه علی اومد منم گفتم حالا یه سر برم دسشویی و رفتم که دیدم چه دسشویی ای داره لامذهب. اومدم بیرون علی بهم گفت بدو بریم بعدا بهت میگم چی شده، خلاصه دیگه نذاشت من برم طبقه های بالا رو یه سر بزنم و منو کشوند بیرون. پرسیدم چرا اینطوری میکنی گفت الان با محمد صحبت کردم میگه فقط 5 هزار تومن ورودیشه. گفتم ای خاک بر سرت کنن، با این طرز صحبت کردن من، فکر میکنی بهمون گیر میدن. خلاصه ساعت 12 رسیدیم هما 1 و کتابو گرفتیم و رفتیم خیابون دانشگاه یه دو تا شلوارم واسه علی گرفتیمو بعدش 3-4 تا ساندویج و رفتیم حرم. از حرم اومدیم رفتیم کوهسنگی حالا بقیش از کوهسنگی بگم، رفتیم طرف کوه و بعدش می خواستیم بریم بالا که به به چشممون روشن 4-5 تا دختره هم سن و سال و همچنین خوش لباس جلومون سبز شدن. آخه واستاده بودن عکس بگیرن، ما هم یه خورده رفتیم بالا و بعد یه 10 دقیقه برگشتیم پایین حالا موقع پایین اومدن از رو پله ها علی داشت با گوشیش ور میرفت (آخه چندتا عکس ازشون انداخته بود). وقتی که دخترا گوشی رو دست ما دیدن قیافوشن دیدنی بود (دیگه مطمون شدم این گوشی به قول علی دخترکشه، این یه طرف صحبتهای من هم یه طرف آخه داشتم آدرس یه سایت رو به علی میگفتم که وارد کنه و هی میگفتم:" سی نه کا، کیج خوب نوشتی دات نت و از اینجور جیزا" . داشتیم همینطوری از رو پل رد میشدیم که یکی از اون دخترا اومد پشتمون و گفت عجب ترافیکی شده بعدش که ما کنار رفتیم به دوستش گفت: "نازنین شوهر نمیخوای، شوهر عرب نمیخوای" ما که نفهمیدیم منظورش چی بود. بیخیال دیگه ساعتای 6 اتوبوس سوار شدیم و از مشهد برگشتیم. تو اتوبوس هم فیلم آتش بس رو واسه دهمین بار دیدم واقعا کلافه شدم اومدم خونه زنگ زدم با محمد (پشتیبان درسیم تو کانون قلمچی) صحبت کردم و قضیه هتل رو گفتم بهش و اونم کلی خندید، بعدش هم واسه دومین بار گفت که تو در آینده تو این مملکت یه چیزی میشی. (اا) ۱۸/12/85 جمعه ۵۹۰۰ این آزمون ترازم ۵۹۰۰ شد خوبه دیگه 17/12/85 پنج شنبه هیچی نخوندم نمیدونم چی شده دیگه حال و حوصله درس خوندن واسه این آزمون رو ندارم (به نظر خودم واسه اینکه این هفته برنامه نداشتم) میترسم ترازم خیلی پایین بیاد. 15/12/85 سه شنبه جوان ناکام امروز صبح یه خبر خیلی بدی شنیدم. اولش زیاد ناراحت نشدم ولی کم کم که بهش فکر میکنم بیشتر ناراحت میشم. اون خبر هم این بود که دوست صمیمی دوران ابتداییم رو کشتن. البته اصل ماجرا رو نمیدونم آخه هرکی یه چیز میگفت ولی اونچیزی که معلومه، پای یه دختره هم در میان بوده و داداش دختره، دوستم رو کشته و الان هم متواریه. این هم یکی از مضایب دوستی تو شهر کوچیکه دیگه. ابتدایی با هم دوست صمیمی بودیم و همیشه تو مدرسه و کوچه با هم بودیم، موقع راهنمایی فقط بعضی وقتا با هم از مدرسه میومدیم (مدرسمون جدا شد) یا موقع فوتبال همدیگرو میدیدیم ولی از وقتی که ترک تحصیل کرد (اول دبیرستان) دیگه خیلی به ندرت میدیدمش، هر یکی دو ماه یکبار. خدا رحمتش کنه (اا). 5/12/85 شنبه دو ماه بعد تقریبا نوشتن رو کنار گذاشته بودم تا اینکه داشتم وبلاگ یکی از بچه ها رو میخوندم و نظرم عوض شد ولی تصمیم گرفتم حالا تو این بلاگ بقیش رو آپ کنم. وقایع التفاقیه در این دو ماه: 21/10: عربی امتحان دادیم نمرش رو 16 شدم (خدا رو شکر حالا باید واسه ترم دوم یه فکر اساسی کنم اینجوری باشه ترم دیگه میفتم) 23/10: جبر شب امتحان سر درد گرفتم شاید واسه اینکه از فصل دومش چیزی حالیم نیست. خلاصه از 14 نمره سوال فصل اول شدم 13.50 ولی 6 نمره فصل 2 رو نتونستم بگیرم. 24/10: تاریخ رو 19.50 شدم 26/10: شیمی رو شدم 18.75 ولی معلممون داد 19.50 28/10: زبان رو شدم 18 29/10:آزمون قلم چی: تراز کل 5200- اختصاصی (حسابان4600 – هندسه 6200 – جبر 6000– فیزیک 5300 – شیمی 5700) 5400 و تراز عمومی: (دینی 4300 – ادبیات 5200 – زبان 5600 – عربی 3900) 4700 30/10 شنبه: وقتی نمره هارو آوردنو علی وضعیتشو دید میخواست به خاطره اون دختره (که من سره کارش گذاشته بودم) ترک تحصیل کنه ولی زنگ بعد جریانو بهش گفتم. اولش که یه خورده ناراحت شد ولی بعدش خوشحال شد. توی این هفته کارنامه ها رو دادن شدم شاگرد اول با معدل 18.45 نمره هام: هندسه پ20 م20 – حسابان(امضا با آغوش باز) پ17 م19 – جبر پ13.5 م17 – فیزیک 20 20 – ادبیات پ19 م20 – زبان ف پ19 م20 – زبان پ18 م19 – عربی پ16 م18 – شیمی پ19.50 م18.50 – تاریخ20 20 – مبانی 20 20 20/11: آزمون قلم چی رو عالی دادم: تراز کل 5850- اختصاصی (حسابان6200 – هندسه 5800 – جبر 4900– فیزیک 5800 – شیمی 6600) 6000 و تراز عمومی: (دینی 5600 – ادبیات 4200 – زبان 5200 ) 5100 21/11:با پشتیبانم رفتیم دانشگاه فردوسی و یه دو روز هم اونجا بودم چقدر هم بهم خوش گذشت. شب اونجا تو خوابگاهشان با دوستاش نشسته بودیم که یه دختره از خوابگاه دخترا زنگ زده بود و داشت با یکی از این پسرا که شانسی گوشی رو برداشته بود درد دل میکرد خیلی محیطش واسم جالب بود. خیلی روم تاثیر مثبت گذاشت. 4/12: این آزمون هم خوب بود آخه 5800 رو نگه داشتم حالا باید برم سراغ 6000 (اا) ترازام اینان: اختصاصی:5800 (حسابان >>> 6600 و هندسه>>> 4400 و جبر>>> 4300 و فیزیک >>> 5900 و شیمی 6200) عمومی:5800 (دینی 6200 "اولین باره 100 میزنم" و ادبیات 5700 و زبان 6100 و عربی 4900) خیلی دوست دارم یکی از بچه های کانونی پیدا شه ترازم رو باهاش مقایسه کنم همچنین دوست دارم آدرس بلاگهای اون سری از بچه ها رو که متولد 68-69-70 هستند و اتفاقات روزانشون رو مینویسن رو تو بلاگم بذارم 19/10/85 سه شنبه فیزیک با اینکه فصل دو رو کم خونده بودم احتمالا 19 – 20 میشم. واقعا دست معلممون درد نکنه چون از 12 سوال 9تاش تمرین کتاب بود. پشتیبان گلمم لطف کرد 2تا کتاب کمک درسی بهم داد که خیلی موثر بود. تا الان هم معدلم شده تقریبا 17.85 البته اگه اون افتضاح حسابان رو حساب نکنیم (اا دوباره امتحان میگیره) معدلم میرسه به 18.66 خدا کنه این معلم حسابانمون دوباره یه خورده آسونتر امتحان بگیره. حالا ببینم باید برای عربی چه خاکی به سرم بریزم. آخر شب هم داشتم نوشته های قبلیم رو میخوندم، دیدم که چقدر بچه ام هنوز. ضمنا به حرف یه پشتیبان هم ایمان آوردم که تو این سن و سال (15-20) آدم نیاز به جنس مخالف داره و هرکی رو که میبینه ازش خوشش میاد. راستی یادم رفت بگم که رفتم کنکور دانشگاه آزاد واسه خود آزمایی شرکت کردم. 17/10/85 یکشنبه زبان فارسی همه چیز تو این امتحان بستگی به نوع تصحیح کردن معلممون داره (17-19) 16/10/85 شنبه هندسه خدا کنه 20 بشم. سوالاش آسون بود من هم کلی خونده بودم 14/۱۰/85 5 شنبه دینی بد نبود بین 17-18 میشم اگه مثل آدم تصحیح کنه 13/10/85 چهار شنبه مبانی 19.30 – 20 میشم احتمالا. توی اون 3 هفته که ننوشتم یه دختره بهم شماره موبایلش رو داد, من هم پارش کردم, آخه یه جورایی دوست دارم با کسی دوست بشم که بشناسمش و اخلاقش رو بدونم و ازش خوشم بیاد نه اینکه سر هوس هر کی رو دیدم سریع برم دنبالش الانم بشینم دینی رو خرخونی کنم که تموم شه بره یه ماه دیگه هم اسباب کشی داریم. 12/10/85 سه شنبه ادبیات دیگه یواش یواش دارم به خودم میام این امتحان رو هم 18- 19 میشم. امروز ساعت 1 امتحان داشتیم , من از ساعت 10.30 شروع کردم خوندن. سر امتحان معلم جبرمون که پسرعمه ی علیه اومد پرسید پاتو باز کردی؟ گفتم آره. 11/10/85 دو شنبه دوباره یه 2-3 هفته ای هست که تایپ نکردم تو این سه هفته اتفاقات زیادی افتاد مثلا اینکه: یک- دوشنبه 20 آذر واسه کلاس توجیهی روبوکاپ رفتیم بجنورد که گفتن باید الگوریتمشو بنویسین. دو- سه شنبه 21 آذر اومدم بارفیکس برم افتادم تاندون پام ضرب دید رفتم گچ کردم تا امروز بعد از ظهر هم پام تو گچ بود. سه- جمعه 1 دی رفتم کانون آزمون دادم و نمره هام هم اینان: تراز کل 5200- اختصاصی (حسابان4400 – هندسه 5700 – جبر 5700 – فیزیک 4700 – شیمی 6200) 5200 و تراز عمومی: (دینی 4700 – ادبیات 5700 – زبان 5300 – عربی 4500) 5000 چهار- شنبه 2دی رفتم یه کیف سامسونت گرفتم پنج- پنجشنبه 7 دی هم دفترچه دانشگاه آزاد رو گرفتم. و آخرین و مهمترین اتفاق اینه که دیگه اون پسر متعادل سالای قبل نیستم. سالهای قبل همیشه معدلم دوروبر 18-19 ثابت بود ولی امسال که رفتم قلم چی درس خوندنم عوض شد اول سال خیلی میخوندم ولی این آخر ترم بدجور از درس زده شدم L طوری که سر امتحان حسابان امروز حوصله نداشتم سوالی که بلد بودم رو حل کنم L امسال برا اولین بار واسه امتحانام استرس دارمL البته از اینم نگذریم که سوالای حسابان خیلی مشکل بود درسته که من حل و خوش 13 میشم (اا)* ولی خیلی از بچه ها اینو میوفتن فقط خدا کمکم کن فردا هم ادبیات داریم * اا = انشاء الله 19/9/85 یکشنبه امروز ساعت تاریخ داشتم به این نتیجه میرسیدم که : زبان سرخ، سر سبز را می دهد بر باد ؛ ولی خدا رو شکر نشد 18/9/85 شنبه مگه اینکه کارت بهم گیر نکنه!!! دو ساعت وسط بعد اینکه درس تموم شد به معلممون که پسر عمه ی علیه گفتم: آقای ... میتونم برم بیرون گفت نه واسطا زنگ بخوره . گفتم یکی دو دقیقه که بیشتر نمونده واسطین برم سریع میام گفت که نه بشین چند دقیقه دیگه زنگه گفتم خوب کار دارم برم الان میام گفت نه بشین 2 دقیقه دیگه که زنگ خورد برو. 3-4 بار دیگه خواستم ازش گفت نمیشه (با رعایت ادب و خیلی مودبانه ازش میپرسیدمو بهش میگفتم آقای ... ، میتونم و یه چند کلمه دیگه) ولی بعد اینکه گفت نمیشه دیگه بیشتر اصرار نکردمو بهش گفتم: مگه اینکه یه روز کارت بهم گیر نکنه!! و اومدم نشستم اونم شروع کرد لبخند زدن حالا بچه ها میپرسیدن مگه چی بهش گفتی که خندید (آخه هیچ وقت نمیخنده) 17/9/85 جمعه دوهفته استراحت دو هفته ای بود حال نکردم بنویسم ولی از امروز که تراز قلم چی یاسر رو شنیدم فهمیدم دیگه اصلا درس نمیخونم با خودم گفتم پس هر شب اینجا بنویسم (آخه ترازش شد7100 وای من شدم 5400) من هم غیر حضوری امتحان دادم نتیجش نیومده خلاصه تو این دو هفته خیلی کارا کردم نمونش اینکه هر چی به علی گفتم درس بخون گوش نکرد مجبور شدم از طرف اون دختره دست به کار شم یه آیدی به اسم دختره درست کردم با علی حال و احوال پرسی کردم و بعدش گفتم درس بخون تا با هم دوست بشیم. حالا دیگه مسئله درس حیثیتی شده باید پوز یاسر رو بزنم اول سال واسه معدلم تقریبا در حد 19.50 بود (خرزنی) حالا رسیده 17- 17.50 دیگه باید خیلی بخونم 29/8/85 دوشنبه برف امروز یه برف قشنگی اینجا اومد که فکر کنم اولین برف امسال بود. 25/8/85 پنجشنبه معلم بیجنبمون دو ساعت آخر شیمی داشتیم هیچ کدوم حال و حوصلشو نداشتیم پس در یک کار گروهی برای تنوع در فضای کلاس یکی از لامپ ها رو شل کردیم یه استارت مهتابی رو هم برداشتیم. معلم اومد سر کلاس تازه یادمون اومد که این معلممون بی جنبه است. خلاصه گیر داد کی این کار رو کرده هیچکی حرف نزد معلم گفت پس کار همتون بود؟ بازم هیچکی حرف نزد. خلاصه بیخیال شد نشست درس بده فقط از رو کتاب روخوانی کردیم حالا بعد درس حرف میزد مثلا نصیحت میکرد حالا هر چی میگفت سه میشد. یه تیکه گفت فکر درس باشین تا حالا کی یه سوال از بیرون کلاس آورده حل کنیم ، من دستمو بردم بالا گفتم من جلسه ی پیش آوردم حل کردین. باز گفت هیچکی دنبال زبان نیست یکی از بچه ها پاشد گفت آقا ما هستیم. خلاصه هی تو سری زد منم دیگه لجم گرفت گفت آقا تقصیر خودتونه، یه چیزی گفت گفتم اگه کیلو کیلو نمره نمیدادین خیلیا به اینجا نمیرسیدن. 22/8/85 دوشنبه شما هم این شایعات زهره رو شنیدین ساعت اول حسابان داشتیم. سر کلاس یکی از بچه ها منو یه چند نفر دیگه میگفت هر کی که از معلم بپرسه که فیلم زهره رو دیده یا نه من بهش 1000 تومن میدم. من هم گفتم آقای ... این شایعات درباره این دختر بازیگره درسته؟ (بچه ها تمرین مینوشتن و کلاس ساکت بود) معلممون هم گفت من یک ماه پیش شنیدم بعدش من گفتم فیلمشو هم دیدین. همه بچه ها خندیدن معلمومن هم خندید گفت نه. حالا جالبه که اگه یکی دیگه میپرسید یا من یه جور دیگه میپرسیدم جلوی دفتر بودم به علت تشویش اذهان عمومی ولی خوب چونکه من هر وقت از این جور مسایل میپرسم یا میخواهم تیکه بندازم خیلی جدی حرف میزنم هیچکی مقاومت نمیکنه. حالا ساعت بعدی دینی داشتیم با مدیر مدرسمون که از اون حزب اللهی هاست. سر کل کل با بچه ها از اون هم پرسیدم. ولی خوب چون مقدمه چینی کردم درست رسیدم سر اصل مطلب و به معلم دینی مون گفتم که شما فیلمش رو دیدین؟ اونم گفت نه من ندیدم و بعدش هم یه ساعت توضیح داد خلاصه خیلی حال داد آخر شب هم پشتیبانم زنگ زد گفت سعی کن درسهای پایه رو بخونی گفتم چشم این سریال کلانتر هم چقدر قشنگ شده، سروان رضایی رو هم دزدیدن. 21/8/85 یکشنبه فیزیک رو شدم 7 از 8. بقیه بچه ها هم یکی 6 شد بقیه زیر 5 شدن. شب هم ماشین رو برداشت با مامانم و خواهرم رفتیم گردش. برم بشینم یبخونم دیروز هیچی نخوندم. راستی دیروز هندسه امتحان گرفت خراب کردم.آخه من با اثبات کردن کار ندارم فقط نتیجه رو نگا میکنم پس باید روش مطالعم رو عوض کنم. |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com