تبليغاتX
شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شما که غریبه نیستین ... هستین؟

شناسنامه من
جنسیت: پسر
تولد: 3 مهر 69
رشته: پیش ریاضی فیزیک
عاشقه: ماکارونی، اس ام اس بازی خواب, کباب کوبیده, صداقت،اطاق شخصی ، جــک جدید، کنکور(اگه رتبم خوب شه)، اونائیکه میخوان نظر بدن و ...
متنفر از: بادمجون، خالی بندی، اکانت خالی، لاف زدن،کنکور(اگه رتبم بد شه)، دختر و پسرایی که هزار تا دوست پسر و دوست دختر دارن، چیپس، از خواب بیدارم کنن، باکلاس بازی، گردش تو طبیعت, خواننده های جدیدی که بی صدان و بد تر از همه جک تکراری و....
دوستام
پيوندها
تجهیزات
متاسفانه به خاطر کنکور۸۷ نمیتونم فعلنا آپ کنم
 نوشته شده توسط علیرضا |  
آخی راحت شدم ....
امسالم تموم شد و ما همه از دستش راحت شدیم. ولی با این تفاوت که امسال دیگه با سال سوم- دبیرستان هم تموم شد.

از امتحانای نهایی چی بگم. هر درسی ۳-۲ نمره بالاتر از پیش بینیم گرفتم. مثلا شیمی رو که فکر نمیکردم بالای ۱۸ بشم داده بودن ۱۹.۷۵.

خوب با این همه معدل کتبیم شد ۱۷.۲۱ و معدل دبیرستانم هم شد ۱۸.۲۷.

از حدودای ۵-۶ مرداد هم باید شروع کنم برای کنکور بخونم تا بتونم اون صندلی ای که در اصفهان (آی تی اصفهان) ماله منه رو نگه دارم و به قول مشاورمون حقم رو بگیرم.

 البته این رشته رتبه ۲۰۰ منطقه ۳ رو می خواد. ولی من کم نمیارم آخه الگوم یکی از بچه هاست که با معدل ۱۳ در دبیرستان اومد پیش دانشگاهی و اونجا بود که روزی ۱۲ ساعت خوند و رتبه ی تک رقمی آورد.

خوب پس بعد کنکور دوباره میام.

حالا اگه میشه شما هم دعا کنین که دست پر بیام.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
ای آلبرت ........
شنبه ۲۲ اردیبهشت

واسه مراسم تجلیل از تفرات برتر مسابقات علمی دعوت بودیم. یه سالن پر آدم بود، من هم مثل یه قطره از دریا، یه کادو گرفتم و اومدم.

دوشنبه ۲۴ اردیبهشت

واسه مرحله چهارم مسابقات آزمایشی رفته بودیم، یه ۵-۶ تا دختر و پسر. من هم سوم شدم. یعنی رزرو تیم فیزیک استان.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
کتاب خریدن سینا
سه شنبه ۱۸ اردیبهشت

دیروز رفتم یه دونه از این کتابای گـام آخر گرفتم (واسه نـهایی) بعدش هم به این سینا گفتم بره یکی بگیره آخه کتاباش خیلی باحاله

امروز هم سینا جان رفتن و یکی گرفتن حالا بقیش به زبونه سیناست :" رفتم تو دیدم یه دختره  داره یکی از همینا که گفتی رو میخره من هم که دیدم یکی بیشتر از این کتابا نمونده سریع خریدمش و همونجا واستاده بودم کتابه رو میخوندم که دیدم به به دو تا دختر خوشگل و همچین ناز اومدن تو و دوتا ازین کتابا خواستن. فروشنده هم منو نشون داد و گفت آخری رو دادم به این آقا. این دخترا هم انگار از صبح چند بار اومده بودن دنبال این کتابا. اومدن طرفمو شروع کردن یه ساعت اصرار که آقا اگه میشه این کتابو بدین به ما (چهرشون موقع التماس خیلی ناز شده بود). من هم سر صحبت رو باز کردم شما از کدوم مدرسه این و ... بعد یه ساعت که اونا فکر کردن دیگه مخ منو زدن و منو نرم کردن بهم گفتن حالا میشه کتاب رو بدین به ما؟ من هم (سینا) که مثلا نرم شده بودم گفتم آره میشه ولی من این کتابو ۵ تومن خریدم، ۷ تومن میفروشم. حالا قیافیه دخترا خیلی جالب بود که بعد نیم ساعت مخ زنی این حرفو شنیده بودن بعدش هم بیخیال شدن و برگشتن"

من هم کلی حال کردم دیگه، آخه هر چیزی اندازه ای داره دیگه. بعضی از پسرا آبروی بقیه رو با این جنم و قدرتشون بردن.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
اردومون
 

شنبه ۸ اردیبهشت

بالاخره ما هم رفتیم اردو اون هم چه اردویی

آی حال داد... آی حال داد... آی حال داد که نگو، از اینور ساعت ۶ پنجشنبه (6اردیبهشت) راه افتادیم، از اونورم ساعت 23:45 جمعه (7اردیبهشت) رسیدیم.

ساعتای 7 صبح بود که رسیدیم قـوچان، داشتیم شهر رو رد میکردیم که بیرون شهر سر و صدای بچه ها در اومد، حدس بزن چی شده بود؟

بـــــلـــــه، دوستان چهار تا دختر هم سنمون رو دیدن، که سوار چرخهایشان، لب جاده ایستاده و با لبخندی شیرین و مانتویی جذاب(از این چهار انگشتیا) ما را مینگرنددیگه تصورش رو بکن که بچه ها چه کار که نمیکردن.

 از قـوچان هم گذشتیم. توی راهه درگـز بودیم و باید یه 3-4 ساعتی میرفتیم.

سینا هم ظبطش رو آورده بود و یه نوار دهه 70 گذاشت. بچه ها هم شروع کردن دست زدن و هو کردن و رقصیدن وسط اتوبوس. (ما 3 تا کلاس سوم بودیم که به ترتیب از جلوی اتوبوس اول تجربیا بعد انسانیا و آخر اتوبوس هم ما نشسته بودیم) حالا ما ریاضیا خیلی قشنگ دست میزدیم و خوانندمون (مجید) شروع کرد به خوندن (ماشاالله جزو لاینفک گروه سرود شهرمونه)ما میرقصیدیم  و همه برگشته بودن ما رو نیگا میکردن. یه نیم ساعتی حال و حول کردیم تا اینکه همه خسته شدیم (خودت هم باشی بعد نیم ساعت دست زدن ...)

این تیکش خیلی باحال بود و هیچ وقت یادم نمیره: طرفای ساعت 10:30 ، 11 بود که همه خسته و کوفته افتاده بودیم یه گوشه. آقا مجید دوربینو برداشت و شروع به فیلم گرفتن از بچه ها کرد. یکی یکی معرفی میکرد و میرفت به سمت جلوی اتوبوس، در حالیکه داشت فیلم میگرفت برگشت و یه کلمه ای گفت. یادم نیست چی بود (به نظرم هو کرد) وای خدا همین کلمه رو که گفت سینا دکمه پلی رو زد (یه آهنگ خیلی مشت) دو نفر هم ریختن وسط اتوبوس بقیه هم بساط سوت ودست و راه انداختن.

یعنی در عرض 10-15 ثانیه اتوبوسی که در سکوت فرو رفته بود (همه خواب بودن) تبدیل شد به مجلس عروسی.

یه خورده دیگه هم رفتیم تا به کوههای درگز رسیدیم. هوا ابری بود و کوهستان بلند. ما هم اطرافمون کاملا سفید، طوری که از شیشه 2 متر اونورتر دیده نمی شد.

ظهر رو توی چلمیر (Chelmir) بودیم (یه منطقه حفاظت شده در اطراف درگـز). از اونجا به طرف شهر درگـز حرکت کردیم، رانندمون یه 20 دقیقه توی یه بلوار در درگز نگه داشته بود و نمیذاشت بچه ها پیاده شن. ما هم طبق معمول با گوشیامون ور میرفتیم(توضیح عکس: آخه معتاد موبایلیم) و یا خواب(توضیح عکس: عاشق خوابم) که باز سر و صدا بلندشد...  

به...به...به...به... یه اتوبوس دختر همسنمون از اونور خیابون رد میشدن که معلوم بود دبیرستانی بودن. حالا اونا از اونور لب میفرستادن و دست تکون میدادن و بچه های ما هم از اینور به شیشه چسبیده بودن و ماچ و دل و جیگر و مخلفات رد و بدل میکردن. حالا هم دخترا رد شدن هرکی یه چیزی میگفت، یکی از بچه ها که میگفت: آقای راننده برمیگردیم، مسیرمون عوض شد.

شب رو هم رفتیم اردوگاه درگز.

دیگه صبح رفتیم مرز ترکمنستان (لـطـف آباد) از اونجا راه افتادیم طرف آبشار قـره سـو (بین درگز و کلات).

خوب حالا دیگه هر چی از اینجا بگم کم گفتم (حتما عکساش رو براتون میزارم که خودتون ببینین چه بهشتیه). با بچه ها رفتیم طرف آبشارش که عین هفت خان میموند و مرحله به مرحله سخت تر میشد. من 5تا مرحله رو رفتم که دیگه ششمی رو بیخیال شدم. آخه ششمی یه نردبون بود که میرفت بالا در حالیکه از بالا آب آبشار میریخت رو سرت.(واقعا حماقته (ولی جذاب)) اومدیم پایین نهار رو زدیم و بعدش جلوی آتیش خودمون رو خشک میکردیم که...

که یکی از بچه های کلاس دیگه به یه دختره اشاره کرد و به معلممون یه چیزی گفت. (به نظرم به دختره تیکه انداخت) حالا بعدش یه ساعت معلما داشتن با چشم و ابرو و دست و پا حالیش میکردن که داداش دختره هم کنارمون پیش آتیش واستاده.

بعد نهار رفتیم کلات. مسجد کبود و بعدش هم کاخ خورشید. توی کاخ خورشید معلممون توضیح میداد که اینجارو نادر، واسه اواخر زندگیش ساخته بوده. حالا این سوالات برای ما پیش اومد که از معلممون پرسیدیم:

-          آقا، اینجا که دسشویی،حموم نداره: نادر کجا میرفت دسشویی!

-          اینجا که یه سالن بیشتر نداره، نه اطاقی نه چیزی، خوب نادر رختخواباش رو کجا پهن میکرده؟ تو ایوون؟

و ......

دیگه ساعتای 5 بعد از ظهر حرکت کردیم واسه برگشت.

تو راه معلممون که کنار ما ریاضیا نشسته بود آخه صندلیش بین تجربیا و انسانیا بود ولی همش میومد عقب پیش ما، مثل اینکه با ما حال میکرد.

میگفتم پیش ما نشسته بود و داشت با ما چند نفر درباره مسایل عرفانی و خداشناسی و مسایل ماورالطبیعه صحبت میکرد که خیلی حرفاش شیرین بود.

نمیدونم چرا موقع حرف زدن همش به من نیگا میکرد؟ شاید واسه اینکه اصلا فکر نمیکرد که نماز بخونم (آخه  همیشه سر کلاساش سوالهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، ورزشی، زیستی، کامپیوتری و ... میپرسم (مربوط به پست شیمی) و سر مسایل دینی بدجوری با هم کل کل میکنیم)  در کل خیلی خـُش گظشط


پ.ن ۱: عکسای مناظرش هم توی ادامه مطلب هستش.

پ.ن ۲: یه مدته که به شدت احساس تنهایی میکنم، شما میگین چکار کنم؟

پ.ن۳: امروز هم همه خواب موندیم


باز هم هست
 نوشته شده توسط علیرضا |  
ما به اردو میرویم .........
ان شاءالله فردا صبح از طرف مدرسه میریم اردو یه اردوی دو روزه به درگز و کلات و مشهد و انگار قراره بهمون خوش بگذره 

البته هر وقت بچه ها باشن خوش میگذره   حالا شما که منو ندیدین چقده ذوق کردم (درست مثل این بچه های ابتدایی که میخوان برن اردو)

منو بگو که چقدر خوشحال شده بودم دارم میرم دو تا شهر اونورتر آخه دیروز این ضعیفه (خواهر کوچیکم) اومده میگه میخوان ما رو ببرن نیشابور (یه خورده از اردوی ما دورتر)

 آی سه شدم... آی سه شدم که نگو  به خدا نمردیه.... اینکه دخترا رو کیلو کیلو اردو میبرن اونوقت به ما میگن شما شر هستین و شلوغ میکنین

خب شما چی اردو رفتین میرین... چه جوریاست

خب شما هم همینجوری جلو مانیتور بشینین تا من بیام بهتون بگم چه خبرا بود

 نوشته شده توسط علیرضا |  
شیمی
۲۷/۱/۸۵

دوشنبه

چند روز پیش ۲ ساعت آخر شیمی داشتیم. ما هم طبق معمول حال و حوصله درس نداشتیم ---> پس شروع کردیم سوال علمی پرسیدن از معلم(خر کردن ایشون) (شما هم جای ما بودین همین کار رو میکردین) خوب میگفتم یکی از بچه ها پرسید قضیه این غنی سازی صنعتی چیه بعد ۴-۵ دقیقه که معلم حرف زد و کم کم داشت خسته میشد  من پرسیدم آقا راسته که میگن آمریکا تمامه اورانیوم افغانستان رو غارت کرده بعدش رفتیم سراغ تریاک افغانستان از اونجا سراغ تریاک و ترک اعتیاد  بعدش بیماری و اینکه در گذشته بیماری ها فرق داشتن و چجوری بیماری های جدید بوجود میان از اونجا رفتیم سراغ اعتقادات و مسائل ماوراءطبیعه دیگه دیدم داره قضیه ۳ میشه رفتم سراغ بحث کردن باهاش ( میدونی چیه من از بچگی فهمیدم که هر وقت بخوام میتونم معلممون رو چند ساعت به حرف بکشونم) بعدش از اون بحث بردمش تو فیلم ۳۰۰ و یه چند دور دیگه زدیم تو مباحث که یکی از بچه ها بهم اشاره کرد. کافیه ۲ دقیقه دیگه زنگه.حالا زنگ که خورد چندتا از بجه ها اومدن میگفتن رضاجون دستت درد نکنه. خیلی حال دادی بقیه بچه ها هم بهم میخندیدن

روز قبلش هم به درخواست بچه ها معلم حسابانمون رو یه تک زنگ به حرف کشیدمآخه من خودم همه درسارو بدون معلم میخونم و کاری به بقیه ندارم


من یه خصوصیتی که دارم اینه که از افرادی که برام کلاس بزارن یا خودشونو بالا بگیرن (از دهن فیل افتاده ها) بدم میاد. مخصوصا دخترا (بلا نسبت بعضی از دخترای خاکی و بامرام). مثلا طرف بعد از اینکه یه شکست عشقی میخوره از همه جنس مخالف بدش میاد یا .....


پ.ن: من یه وبلاگ دارم که هیشکی نمیدونست که تو اون هر چی در اینترنت میدیدم باحاله میذاشتم (از جک و طنز و خبر گرفته تا مطالب روانشناسی و زناشوئی) یه پست باحال گذاشتم درباره زیباترین دختر آلمان حتما ببینین و حالشو ببرین 


غزاله راست میگه تا وقتی کنکور ندادم اینترنت واسه من سمه واسه همین با اجازتون هر یکی دو ماه آپ میکنم (نوشته هام رو مینویسم ولی هر یکی دو ماه آپ میکنم)

پس فعلا خداحافظ

 نوشته شده توسط علیرضا |  
پست عاطفی

15/1/86

چهارشنبه

- امروز یه نگاهی دوروبرم کردم دیدم توی این چند روزه چقدر تغییر کردم، نمیدونم چه جوری بگم، داستان از 2-3 روز پیش شروع شد که صبح ساعت 3، وقتی که اذان گفتن برای اولین بار بعد از حدود 10 سال نماز خوندم (آخه وقتی 6-7 سالم بود تقریبا یه ماه رو نماز خوندم)

 

دیروز از طرف یه موسسه زنگ زده بودن گوشی بابام و سراغ من رو میگرفتن (آخه شماره بابام رو داده بودم)، شب که بابام اومده بود خونه بهم میگفت علیرضا، یه دختر جوون زنگ زد باهات کار داشت، گوشی رو بگیر بهش زنگ بزن، حالا دیگه نپرسید که این یارو کی بود، چه کار داشت، خیلی حال کردم (چرا اینجوری نگا میکنی، مشاور درسی بود، به خدا راست میگم)

 

- یادم میاد روز اولی که این وبلاگ رو درست کردم فقط میخواستم اتفاق هایی که برام میفته رو بنویسم تا شاید روزی به یاد بیارم که کی بودم و چی شدم (بالا و پایینش فرقی نداره) ولی کم کم دارم دوستام رو پیدا میکنم و یه جوری حس میکنم که باید ادامه بدم.

 

ببخشید دیگه ناراحتتون کردم، ولی اینا رو باید مینوشتم، ته دلم سنگینی میکرد

دیگه مدرسه ها دارن باز میشن، آخی، دیروز رفتم مدرسه دیدم خالیه خالیه، ان شاءالله تو پست بعدی باحالتر مینویسم

خدافـظ

 نوشته شده توسط علیرضا |  
ضدحال
۱۲/۱/۸۶

شنبه

امروز تویه اطاقم گیر کردم که اصل ماجرا رو یه بار نوشتم که پاک شد  و دیگه حال و حوصله نوشتنش رو ندارم   یعنی امروز برای بار دوم ضدحال خوردم

ببخشیدا

 نوشته شده توسط علیرضا |  
عیدمون مبارک

11/1/86

شنبه

مثل همه: عیدتون مبارک

قبلنا یه موضوعی خیلی فکرم رو مشغول کرده بود؛ "سال نو مبارک" یعنی چی؟ به ابن نتیجه رسیدم که مبارک از برکت میاد و این هم یک جمله ی دعاییه ، نمیدونم درست فهمیدم یا نه.

خوب ولش کن مهم نیست خودت خوبی؟ جمالت رو عشقه. وجودت رو عشقه و ......

این روزا با علی بهم زدم، اونروز بهم گفت که ما بهم نمیخوریم (بعد 3 سال دوستی تازه فهمیده)  منم گفتم چشم دیگه از این به بعد فقط تو مدرسه همدیگه رو میبینیم.

علاقه خاصی دارم به اون سری از بچه ها که خاطرات روزانشون رو مینویسن  و دوست دارم مطالبشون رو بخونم واسه همین دارم لینک اونایی که میخونم را میذارم گوشه وبلاگ .

امروز هم وقتی داشتم داستان زندگی آبتین رو میخوندم(وبلاگ عشق یعنی تسلیم) ناخودآگاه گریه ام گرفت.

یه سایت جدید هم واسه داییم طراحی کردم . خیلی داییم باحاله، کم کم دارم به ارزشش پی میبرم، آخه نویسنده و روشنفکره، ازش خواستن برای کتاب درسی راهنمایی(فارسیشون)  یه داستان بنویسه، وقتی خبرش رو بهم داد شوکه شدم.

با یه سایت خیلی عالی هم آشنا شدم، اسمش هست مای پردیس (دوستیابی سالم).

قراره از هفته دیگه با سینا بریم باشگاه کشتی

خوب تایپ یسه دیگه من برم دیگه خداحافظ


- ضمنا بگم که علی ۳-۴ ساله که دوست صمیمه

 نوشته شده توسط علیرضا |  
27/12 --- 29/12

29/12/85

سه شنبه

امشب دوست داشتم بشینم یه گوشه گریه کنم، خیلی خیلی دلم گرفته بود، گاهی وقتا اینجوری میشم و مطمئنم بخاطر تنهائیه، یه بار که حاد شد، همین امسال بود

یه شب تو تابستون بود، داشت بغزم میترکید، یه احساس تنهایی داشتم، میدیم هیچکی پیشم نیست، یکی نیست که باهاش دردودل کنم، آهنگ هایده رو گذاشتم و بلند کردم.

امشب هم دقیقا همینطوری شدم، فیلم بینوایان رو هم نگاه کردم دیگه بدتر شدم، رفتم خیابون هم یه دوری زدم هیچ فرقی نکردم، یه چند دقیقه تو پارکی نشستم که فقط چند نفر مسافر اونجا بودن، داشتم تو پارک فکر میکردم که امسال چه کار کردم، دیدم:

یه وبلاگ زدم و نوشته های روزانم رو توش نوشتم. وقتی اونو خوندم متوجه شدم شش ماه اول فقط تو فکر دختر همساده مون بودم و بعدش وقتی منطقی با خودم فکر کردم اونو کنار گذاشتمش.

بعدش دیگه تو شش ماه دوم درس خوندم و معدلم ترم دوم شد 18.42 و ترازم رسید 5900. 

دوست دوران بچگیام رو کشتن.

یه دختر دایی خوشگل پیدا کردم، خیلی نازه، همش میخنده مخصوصا وقتی گرسنشه.

مسابقات روبوتیک رفتیم استانی، اونجا هم بدون اینکه کلاسی بزارن و امتحانی بگیرن حذفمون کردن.

واسه مسابقات فیزیک هم رفتم دور بعد تو استان.

چند تا سفر تفریحی هم داشتم 3-4 تا مشهد (اوناییکه واسه خوشگذرونی رفتم) و دو تا هم با بچه ها اینور اونور.

27/12/85

یکشنبه

آستیناتون رو بالا بزنین

صبح که از خواب پا شدمسر و صدای نوحه و این جور چیزا رو شنیدم و فهمیدم که: من منگول و سینای اسکول قبل از اینکه قرار کتابخونه بزاریم باید بریم تقویمانو چک کنیم .

خوب دیگه، پس با بچه ها رفتیم واسه امام حسین (مراسم چهل و هشتم) تو خیابون با بچه ها دور زدیم (من و علی و نیما و رضا).

حالا اینو نگفتم؛ قبلا که با بچه ها گهگاهی تو خیابون میرفتیم یه دختره بود که هر وقت منو میدید به من خیره میشد ، این نیمای خنگ هم رفته بود واسه من آمارش رو گرفته بود و همش اونو به من نسبت میدادن (میگفتن دوست دختر علیرضا)، حالا منم چکار کنم دیگه از این یارو زیاد خوشم نمیومدپس با بدبختی حالیشون کردم که من نمیخوام کسی رو بهم نسبت بدهید بعدش هم اونا کلید کردن که تو هم باید یه سوژه داشته باشی حالا میخوای خودت انتخابش کن یا ما برات انتخاب میکنیم .

نه دست بردار نبودن، مجبور شدم بگردم یکی رو پیدا کنم .اونم کی ، یه دختر خوشگل و خوش تیپ  و هم سن و سالمون که به هیچ کدوم از پسرای شهر رو نمیده (نیما میگفت) بعدش تو دلم گفتم حالا اگه تونستین برین برام آستین بالا بزنین  به نظرم دیگه دست از سرم بردارن

بعد از ظهر هم یه مراسم همچین کوچیکی داشتیم  که خیلی خستم کرد، وای وای خاک بر سرم کنن 10 روز به خودم استراحت دادم و هیچی نخوندم، خدا کنه فردا شروع کنم. ااااااا راستی فردا یه سر هم مدرسه برم ببینم نتایج مسابقات آزمایشگاهی درسته یا نه؟

خوب بسه دیگه بخوابم، خیلی خسته ام

 

 نوشته شده توسط علیرضا |  
25/12/85

25/12/85

جمعه

مسابقات فیزیک

محمد جلسه گذاشته بود واسه سوم ریاضیا (مربوط میشه به کلاسهای نوروزی). تو جلسه یکی از بچه ها بهم خبر داد که تو مسایقات آزمایشگاهی فیزیک در شهرستان سوم شدم و رفتم استان. خیلی خوشحال شدم  آخه بعد آزمون خیلی اضطراب گرفته بودم و همش دعا میکردم  که قبول شم،  تازشم هر وقت یه اتفاقی خوبی میوفته میرم 10-15 تا کیک میگیرم و میرم تو کلاس میریزم رو سر بچه ها(شاگرد اول هم که شدم همینکار رو کردم)

خوب بیخیال اینا داشتم فکر میکردم که اگه یه 10 – 20 سال دیگه زن گرفتم  و زنم این وبلاگ رو دید چه کار میکنه؟ به نظرم اومد که میاد و با یه حالت شک و تردید توی چرت و پرتام دنبال یه اسم مونث میگرده تا ازم آتو بگیره. پس از الان بگم که عزیزم خانومم جیگرم  ، گشتم نبود نگرد نیست. حالا شاید اسم تورو بعدا بیارم ولی والا تا حالا به جز اسم دختر خاله شبنم و هایده و آنجلیا جولی و بی بی فاطمه زهرا و صغرا خانوم اینا  و این یارو بازیگر خارجیه چیه، ها جنیفر لوپز و ... دیگه اسم هیچ مونثی رو نیاوردم، دیگه نگرد.  

خوب دیگه خوابم میاد  برم بخوابم.

راستی اینو هم بگم که استراحت نورویم هم امروز تموم شد، قراره فردا با سینا بریم کتابخونه عمومی و فصل دوم جبر رو باهم بخونیم یعنی مخامون رو بریزیم رو هم بعدش ببینیم بالاخره میفهمیم این کتاب چی میگه یا نه.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
24/12/85

24/12/85

پنج شنبه

خوشگذرونی آخر سال

امروز صبح طبق قرار قبلی با علی رفتیم مشهد واسه یه چندتا کتاب و 1-2 شلوار و تفریح.

خالا از اول بگم چی شد. صبح ساعت 5.30 علی اومد دنبالم رفتیم یه اتوبوس رامسر-مشهد سوار شدیم ، رو صندلی کناریمون یه زن و شوهره نشسته بودن که خانومه خیلی جالب آرایش کرده بود خلاصه اولش شوهره فکر میکرد ما همش میخوایم زنش رو دید بزنیم ولی وقتی دید ما داریم کلیپای گوشی علی رو نیگاه میکنیم و پشتمون بهشونه، اون هم روشو اونور کرد (گوشی علی از این نوکیاهای لپتاپیه خیلی باحال(و باکلاسه) به قول خودش دخترکشه) پیاده که شدیم علی با یه لهجه جالب گفت که مرتیکه ایکبیری اینم زنه تو داری و هی لاف میدی،پس زن من رو ببینی چی میگی (زن من که علی گفت هم یه داستان دیگه داره) خلاصه من هم یه ربع میخندیدم.

حالا بگذریم از اینا، رسیدیم مشهد و رفتیم پاساژ مهتاب و یه 4-3 کتاب درسی گرفتیم. ( یه دونه شیمی، ادبیات، هندسه). قرار شد واسه کتاب حسابان هم بریم خیابون خیام روبروی هتل هما.اینا رو محمد (پشتیبانمون تو قلمچی) گفت و ما هم راه افتادیم.

رفتیم چهارراه لشگر و اونجا از هرکی میپرسیدیم هتل هما کجاست؟ با یه حالت مهربونی میگفتن 1بسته اس و 2 بازه. شما کدوم رو میخواین ما هم جلدی میگفتیم 2. (بعدا از محمد که پرسیدم چرا وقتی آدرس هتل هما رو میپرسیم اینجوری مهربون جواب میدن گفت آخه هتل هما 5 ستارهه و بزرگترین هتل مشهده و هرچی مهمون کله گنده میاد میره اونجا) ما هم تیپامون نسبتا خوب بود، علی با یه دست لباس خوشگل و مرتب منم با یک دست لباس سیاه و یه کیف سامسونت بودم.

رفتیم و بالاخره رسیدیم هتل هما 2 توی خیام مشهد. یه هتل خیلی خیلی بزرگ و مجلل. از این طرف علی هم واسه دستشویی به خودش میپیچد. جالبه که دور تا دورشم خونه های عیونی شیک بود. دوزاریمون جا افتاد که اون کتابفروشی طرف همای یکه.

حالا ما موندیم دو تا پسر جوون که یکی باید فورا به مصطراب برسه و یه هتل مجلل. به علی گفتم بیا بریم تو هتل دستشویی اونم گفت نه نریم ضایع میشیم ها گفتم نه تو بیا کارت نباشه. رفتیم از در تو و از اون ور نگهبانه داشت ما رو نگاه میکرد. علی میگفت برگردیم گفتم نمیخواد تو فقط دنبال من بیا ( تعریف از خود نباشه من اینجور جاها اینقدر جدی میشم که طرف فکر میکنه من مهمون ویژه ی هتلم) خلاصه بگم، رسیدیم دم در ورودی هتل و علی نمیذاشت بریم تو (میگفت اگه بفهمن واسه دستشویی رفتیم میندازنمون بیرون) منم گفتم علی تو فقط دنبال من بیا و سوتی نده کافیه . وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم و رفتیم طرف چپ. حالا علی تند تند میرفت که یه لحظه گفتم واستا. سریع رفتم طرف اون خانومه (نمیدونم پزیرشه، چیه) با یه  لهجه و حالت مودبانه و سنگین و... بهش گفتم: "ببخشید خانم سرویسای اینجا کجان؟" اونم گفت سمت چپ انتهای راهرو. رفتیم ولی پیداش نکردیم (نمیدونم علی از چی میترسید) بهش گفتم یه لحظه اینجا واستا و بعدش رفتم توی یه مغازه که یه فروشنده زن داشت. وارد که شدم زنه پا شد ( از اول داشت منو دید میزد) گفتم: "ببخشین خانوم این سرویسا کجان؟" کنار غرفه رو نشون داد (کلا طبقه پاینن هتل فروشگاهه) علی رفت دستشویی و منم جلوی در دستشویی(غرفشون) واستاده بودمو با گوشی ور میرفتم که دیدم یهو مغازه داره با دوستش اومدن بیرون که در مغازه رو قفل کنن از این طرف یکیشون زل زده بود به منو لباسام و و کیف و گوشی (واقعا مثل اینکه دخترکشه) منم برگشتم سمتشون و اونا هم سریع صورتشون رو تاب دادن. بیچاره ها فکر کردن ببین من پسره کدوم مهندس و دکتر و... ام.

بعد اینکه علی اومد منم گفتم حالا یه سر برم دسشویی و رفتم که دیدم چه دسشویی ای داره لامذهب. اومدم بیرون علی بهم گفت بدو بریم بعدا بهت میگم چی شده، خلاصه دیگه نذاشت من برم طبقه های بالا رو یه سر بزنم و منو کشوند بیرون. پرسیدم چرا اینطوری میکنی گفت الان با محمد صحبت کردم میگه فقط 5 هزار تومن ورودیشه. گفتم ای خاک بر سرت کنن، با این طرز صحبت کردن من، فکر میکنی بهمون گیر میدن.

خلاصه ساعت 12 رسیدیم هما 1 و کتابو گرفتیم و رفتیم خیابون دانشگاه یه دو تا شلوارم واسه علی گرفتیمو  بعدش 3-4 تا ساندویج و رفتیم حرم.

از حرم اومدیم رفتیم کوهسنگی

حالا بقیش از کوهسنگی بگم، رفتیم طرف کوه و بعدش می خواستیم بریم بالا که به به چشممون روشن 4-5 تا دختره هم سن و سال و همچنین خوش لباس جلومون سبز شدن. آخه واستاده بودن عکس بگیرن، ما هم یه خورده رفتیم بالا و بعد یه 10 دقیقه برگشتیم پایین حالا موقع پایین اومدن از رو پله ها علی داشت با گوشیش ور میرفت (آخه چندتا عکس ازشون انداخته بود). وقتی که دخترا گوشی رو دست ما دیدن قیافوشن دیدنی بود (دیگه مطمون شدم این گوشی به قول علی دخترکشه، این یه طرف صحبتهای من هم یه طرف آخه داشتم آدرس یه  سایت رو به علی میگفتم که وارد کنه و هی میگفتم:" سی نه کا، کیج خوب نوشتی دات نت و از اینجور جیزا" . داشتیم همینطوری از رو پل رد میشدیم که یکی از اون دخترا اومد پشتمون و گفت عجب ترافیکی شده بعدش که ما کنار رفتیم به دوستش گفت: "نازنین شوهر نمیخوای، شوهر عرب نمیخوای" ما که نفهمیدیم منظورش چی بود. بیخیال

دیگه ساعتای 6 اتوبوس سوار شدیم و از مشهد برگشتیم. تو اتوبوس هم فیلم آتش بس رو واسه دهمین بار دیدم واقعا کلافه شدم

اومدم خونه زنگ زدم با محمد (پشتیبان درسیم تو کانون قلمچی) صحبت کردم و قضیه هتل رو گفتم بهش و اونم کلی خندید، بعدش هم واسه دومین بار گفت که تو در آینده تو این مملکت یه چیزی میشی. (اا)

 نوشته شده توسط علیرضا |  
14/10 - 17/12

۱۸/12/85

جمعه

۵۹۰۰

این آزمون ترازم ۵۹۰۰ شد خوبه دیگه

17/12/85

پنج شنبه

هیچی نخوندم

نمیدونم چی شده دیگه حال و حوصله درس خوندن واسه این آزمون رو  ندارم (به نظر خودم واسه اینکه این هفته برنامه نداشتم) میترسم ترازم خیلی پایین بیاد.

15/12/85

سه شنبه

جوان ناکام

امروز صبح یه خبر خیلی بدی شنیدم. اولش زیاد ناراحت نشدم ولی کم کم که بهش فکر میکنم بیشتر ناراحت میشم. اون خبر هم این بود که دوست صمیمی دوران ابتداییم رو کشتن.

البته اصل ماجرا رو نمیدونم آخه هرکی یه چیز میگفت ولی اونچیزی که معلومه، پای یه دختره هم در میان بوده و داداش دختره، دوستم رو کشته و الان هم متواریه. این هم یکی از مضایب دوستی تو شهر کوچیکه دیگه. ابتدایی با هم دوست صمیمی بودیم و همیشه تو مدرسه و کوچه با هم بودیم، موقع راهنمایی فقط بعضی وقتا با هم از مدرسه میومدیم (مدرسمون جدا شد) یا موقع فوتبال همدیگرو میدیدیم ولی از وقتی که ترک تحصیل کرد (اول دبیرستان) دیگه خیلی به ندرت میدیدمش، هر یکی دو ماه یکبار. خدا رحمتش کنه (اا).

5/12/85

شنبه

دو ماه بعد

تقریبا نوشتن رو کنار گذاشته بودم تا اینکه داشتم وبلاگ یکی از بچه ها رو میخوندم و نظرم عوض شد ولی تصمیم گرفتم حالا تو این بلاگ بقیش رو آپ کنم.

وقایع التفاقیه در این دو ماه:

21/10: عربی امتحان دادیم نمرش رو 16 شدم (خدا رو شکر حالا باید واسه ترم دوم یه فکر اساسی کنم اینجوری باشه ترم دیگه میفتم)

23/10: جبر شب امتحان سر درد گرفتم شاید واسه اینکه از فصل دومش چیزی حالیم نیست. خلاصه از 14 نمره سوال فصل اول شدم 13.50 ولی 6 نمره فصل 2 رو نتونستم بگیرم.

24/10: تاریخ رو 19.50 شدم

26/10: شیمی رو شدم 18.75 ولی معلممون داد 19.50

28/10: زبان رو شدم 18

29/10:آزمون قلم چی: تراز کل 5200- اختصاصی (حسابان4600 – هندسه 6200 – جبر 6000– فیزیک 5300 – شیمی 5700) 5400 و تراز عمومی: (دینی 4300 – ادبیات 5200 – زبان 5600 – عربی 3900) 4700

30/10 شنبه: وقتی نمره هارو آوردنو علی وضعیتشو دید میخواست به خاطره اون دختره (که من سره کارش گذاشته بودم) ترک تحصیل کنه ولی زنگ بعد جریانو بهش گفتم. اولش که یه خورده ناراحت شد ولی بعدش خوشحال شد.

توی این هفته کارنامه ها رو دادن شدم شاگرد اول با معدل 18.45

نمره هام: هندسه پ20 م20 – حسابان(امضا با آغوش باز) پ17 م19 – جبر پ13.5 م17 – فیزیک 20 20 – ادبیات پ19 م20 – زبان ف پ19 م20 – زبان پ18 م19 – عربی پ16 م18 – شیمی پ19.50 م18.50 – تاریخ20 20 – مبانی 20 20

20/11: آزمون قلم چی رو عالی دادم: تراز کل 5850- اختصاصی (حسابان6200 – هندسه 5800 – جبر 4900– فیزیک 5800 – شیمی 6600) 6000 و تراز عمومی: (دینی 5600 – ادبیات 4200 – زبان 5200 ) 5100

21/11:با پشتیبانم رفتیم دانشگاه فردوسی و یه دو روز هم اونجا بودم چقدر هم بهم خوش گذشت. شب اونجا تو خوابگاهشان با دوستاش نشسته بودیم که یه دختره از خوابگاه دخترا زنگ زده بود و داشت با یکی از این پسرا که شانسی گوشی رو برداشته بود درد دل میکرد خیلی محیطش واسم جالب بود. خیلی روم تاثیر مثبت گذاشت.

4/12: این آزمون هم خوب بود آخه 5800 رو نگه داشتم حالا باید برم سراغ 6000 (اا)

ترازام اینان: اختصاصی:5800 (حسابان >>> 6600 و هندسه>>> 4400 و جبر>>> 4300 و فیزیک >>> 5900 و شیمی 6200)   عمومی:5800 (دینی 6200 "اولین باره 100 میزنم" و ادبیات 5700  و زبان 6100 و عربی 4900)

خیلی دوست دارم یکی از بچه های کانونی پیدا شه ترازم رو  باهاش مقایسه کنم

همچنین دوست دارم آدرس بلاگهای اون سری از بچه ها رو که متولد 68-69-70 هستند و اتفاقات روزانشون رو مینویسن رو تو بلاگم بذارم

19/10/85

سه شنبه

فیزیک

با اینکه فصل دو رو کم خونده بودم احتمالا 19 – 20 میشم. واقعا دست معلممون درد نکنه چون از 12 سوال 9تاش تمرین کتاب بود. پشتیبان گلمم لطف کرد 2تا کتاب کمک درسی بهم داد که خیلی موثر بود.

تا الان هم معدلم شده تقریبا 17.85 البته اگه اون افتضاح حسابان رو حساب نکنیم (اا دوباره امتحان میگیره) معدلم میرسه به 18.66 خدا کنه این معلم حسابانمون دوباره یه خورده آسونتر امتحان بگیره.

حالا ببینم باید برای عربی چه خاکی به سرم بریزم.

آخر شب هم داشتم نوشته های قبلیم رو میخوندم، دیدم که چقدر بچه ام هنوز. ضمنا به حرف یه پشتیبان هم ایمان آوردم که تو این سن و سال (15-20) آدم نیاز به جنس مخالف داره و هرکی رو که میبینه ازش خوشش میاد.

راستی یادم رفت بگم که رفتم کنکور دانشگاه آزاد واسه خود آزمایی شرکت کردم.

17/10/85

یکشنبه

زبان فارسی

همه چیز تو این امتحان بستگی به نوع تصحیح کردن معلممون داره (17-19)

16/10/85

شنبه

هندسه

خدا کنه 20 بشم. سوالاش آسون بود من هم کلی خونده بودم

14/۱۰/85

5 شنبه

دینی

بد نبود بین 17-18 میشم اگه مثل آدم تصحیح کنه

 نوشته شده توسط علیرضا |  
21/8 - 13/10

13/10/85

چهار شنبه

مبانی

19.30 – 20 میشم احتمالا.

توی اون 3 هفته که ننوشتم یه دختره بهم شماره موبایلش رو داد, من هم پارش کردم, آخه یه جورایی دوست دارم با کسی دوست بشم که بشناسمش و اخلاقش رو بدونم و ازش خوشم بیاد نه اینکه سر هوس هر کی رو دیدم سریع برم دنبالش

الانم بشینم دینی رو خرخونی کنم که تموم شه بره  یه ماه دیگه هم اسباب کشی داریم.

12/10/85

سه شنبه

ادبیات

دیگه یواش یواش دارم به خودم میام این امتحان رو هم 18- 19 میشم.

امروز ساعت 1 امتحان داشتیم , من از ساعت 10.30 شروع کردم خوندن.

سر امتحان معلم جبرمون که پسرعمه ی علیه اومد پرسید پاتو باز کردی؟ گفتم آره.

11/10/85

دو شنبه

دوباره

یه 2-3 هفته ای هست که تایپ نکردم  تو این سه هفته اتفاقات زیادی افتاد مثلا اینکه:

یک-   دوشنبه 20 آذر واسه کلاس توجیهی روبوکاپ رفتیم بجنورد که گفتن باید الگوریتمشو بنویسین.

دو-     سه شنبه 21 آذر اومدم بارفیکس برم افتادم تاندون پام ضرب دید رفتم گچ کردم تا امروز بعد از ظهر هم پام تو گچ بود.

سه-  جمعه 1 دی رفتم کانون آزمون دادم و نمره هام هم اینان: تراز کل 5200- اختصاصی (حسابان4400 – هندسه 5700 – جبر 5700 – فیزیک 4700 – شیمی 6200) 5200 و تراز عمومی: (دینی 4700 – ادبیات 5700 – زبان 5300 – عربی 4500) 5000

چهار- شنبه 2دی رفتم یه کیف سامسونت گرفتم

پنج-  پنجشنبه 7 دی هم دفترچه دانشگاه آزاد رو گرفتم.

و آخرین و مهمترین اتفاق اینه که دیگه اون پسر متعادل سالای قبل نیستم. سالهای قبل همیشه معدلم دوروبر 18-19 ثابت بود ولی امسال که رفتم قلم چی درس خوندنم عوض شد اول سال خیلی میخوندم ولی این آخر ترم بدجور از درس زده شدم L  طوری که سر امتحان حسابان امروز حوصله نداشتم سوالی که بلد بودم رو حل کنم L  امسال برا اولین بار واسه امتحانام استرس دارمL  البته از اینم نگذریم که سوالای حسابان خیلی مشکل بود درسته که من حل و خوش 13 میشم (اا)* ولی خیلی از بچه ها اینو میوفتن  فقط خدا کمکم کن

فردا هم ادبیات داریم

  

* اا = انشاء الله

19/9/85

یکشنبه

امروز ساعت تاریخ داشتم به این نتیجه میرسیدم که : زبان سرخ، سر سبز را می دهد بر باد ؛ ولی خدا رو شکر نشد

18/9/85

شنبه

مگه اینکه کارت بهم گیر نکنه!!!

دو ساعت وسط بعد اینکه درس تموم شد به معلممون که پسر عمه ی علیه گفتم: آقای ... میتونم برم بیرون گفت نه واسطا زنگ بخوره .  گفتم یکی دو دقیقه که بیشتر نمونده واسطین برم سریع میام گفت که نه بشین چند دقیقه دیگه زنگه  گفتم خوب کار دارم برم الان میام گفت نه بشین 2 دقیقه دیگه که زنگ خورد برو.

3-4 بار دیگه خواستم ازش گفت نمیشه (با رعایت ادب و خیلی مودبانه ازش میپرسیدمو بهش میگفتم آقای ... ، میتونم و یه چند کلمه دیگه) ولی بعد اینکه گفت نمیشه  دیگه بیشتر اصرار نکردمو بهش گفتم: مگه اینکه یه روز کارت بهم گیر نکنه!! و اومدم نشستم اونم شروع کرد لبخند زدن

حالا بچه ها میپرسیدن مگه چی بهش گفتی که خندید (آخه هیچ وقت نمیخنده)

17/9/85

جمعه

دوهفته استراحت

دو هفته ای بود حال نکردم بنویسم ولی از امروز که تراز قلم چی یاسر رو شنیدم فهمیدم دیگه اصلا درس نمیخونم با خودم گفتم پس هر شب اینجا بنویسم (آخه ترازش شد7100 وای من شدم 5400)

من هم غیر حضوری امتحان دادم نتیجش نیومده

خلاصه تو این دو هفته خیلی کارا کردم

نمونش اینکه هر چی به علی گفتم درس بخون گوش نکرد مجبور شدم از طرف اون دختره دست به کار شم یه آیدی به اسم دختره درست کردم با علی حال و احوال پرسی کردم و بعدش گفتم درس بخون تا با هم دوست بشیم.

حالا دیگه مسئله درس حیثیتی شده باید پوز یاسر رو بزنم

اول سال واسه معدلم تقریبا در حد 19.50 بود (خرزنی) حالا رسیده 17- 17.50 دیگه باید خیلی بخونم

29/8/85

دوشنبه

برف

امروز یه برف قشنگی اینجا اومد که فکر کنم اولین برف امسال بود.

25/8/85

پنجشنبه

معلم بیجنبمون

دو ساعت آخر شیمی داشتیم هیچ کدوم حال و حوصلشو نداشتیم پس در یک کار گروهی برای تنوع در فضای کلاس یکی از لامپ ها رو شل کردیم یه استارت مهتابی رو هم برداشتیم.

معلم اومد سر کلاس تازه یادمون اومد که این معلممون بی جنبه است. خلاصه گیر داد کی این کار رو کرده هیچکی حرف نزد معلم گفت پس کار همتون بود؟ بازم هیچکی حرف نزد. خلاصه بیخیال شد نشست درس بده فقط از رو کتاب روخوانی کردیم حالا بعد درس حرف میزد مثلا نصیحت میکرد حالا هر چی میگفت سه میشد. یه تیکه گفت فکر درس باشین تا حالا کی یه سوال از بیرون کلاس آورده حل کنیم ، من دستمو بردم بالا گفتم من جلسه ی پیش آوردم حل کردین. باز گفت هیچکی دنبال زبان نیست یکی از بچه ها پاشد گفت آقا ما هستیم. خلاصه هی تو سری زد منم دیگه لجم گرفت گفت آقا تقصیر خودتونه، یه چیزی گفت گفتم اگه کیلو کیلو نمره نمیدادین خیلیا به اینجا نمیرسیدن.  

22/8/85

دوشنبه

شما هم این شایعات زهره رو شنیدین

ساعت اول حسابان داشتیم. سر کلاس یکی از بچه ها منو یه چند نفر دیگه میگفت هر کی که از معلم بپرسه که فیلم زهره رو دیده یا نه من بهش 1000 تومن میدم.

من هم گفتم آقای ... این شایعات درباره این دختر بازیگره درسته؟ (بچه ها تمرین مینوشتن و کلاس ساکت بود) معلممون هم گفت من یک ماه پیش شنیدم بعدش من گفتم فیلمشو هم دیدین. همه بچه ها خندیدن معلمومن هم خندید گفت نه. حالا جالبه که اگه یکی دیگه میپرسید یا من یه جور دیگه میپرسیدم جلوی دفتر بودم به علت تشویش اذهان عمومی ولی خوب چونکه من هر وقت از این جور مسایل میپرسم یا میخواهم تیکه بندازم خیلی جدی حرف میزنم هیچکی مقاومت نمیکنه.

حالا ساعت بعدی دینی داشتیم با مدیر مدرسمون که از اون حزب اللهی هاست. سر کل کل با بچه ها از اون هم پرسیدم. ولی خوب چون مقدمه چینی کردم درست رسیدم سر اصل مطلب و به معلم دینی مون گفتم که شما فیلمش رو دیدین؟ اونم گفت نه من ندیدم و بعدش هم یه ساعت توضیح داد خلاصه خیلی حال داد

آخر شب هم پشتیبانم زنگ زد گفت سعی کن درسهای پایه رو بخونی گفتم چشم

این سریال کلانتر هم چقدر قشنگ شده، سروان رضایی رو هم دزدیدن.

21/8/85

یکشنبه

فیزیک رو شدم 7 از 8. بقیه بچه ها هم یکی 6 شد بقیه زیر 5 شدن.

شب هم ماشین رو برداشت با مامانم و خواهرم رفتیم گردش.

برم بشینم یبخونم دیروز هیچی نخوندم.

راستی دیروز هندسه امتحان گرفت خراب کردم.آخه من با اثبات کردن کار ندارم فقط نتیجه رو نگا میکنم پس باید روش مطالعم رو عوض کنم.

 نوشته شده توسط علیرضا |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by 3mehr69.Blogfa.com